معنی رمص
7 بازدید
[ رَ ] (ع مص) نیکو کردن مصیبت بر دل کسی. (زوزنی). وادربستن مصیبت. (تاج المصادر بیهقی). دربستن خدای مصیبت کسی را. (منتهی الارب). جبران کردن خدای مصیبت کسی را. (از اقرب الموارد). || نیک کردن میان گروهی. (تاج المصادر بیهقی). نیکو کردن و صلح کردن میان قوم. (از منتهی الارب). اصلاح کردن میان قوم. (از اقرب الموارد). || سرگین انداختن ماکیان. (تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب). فضله انداختن ماکیان. (از اقرب الموارد). پیخال انداختن ماکیان. (ناظم الاطباء). || بچه زادن ددگان ماده. (از منتهی الارب) (آنندراج). بچه زاییدن سباع و گویند: قبح اللََّه اماً رمصت به؛ ای ولدته. (از اقرب الموارد). || کسب کردن. (از منتهی الارب) (آنندراج). اکتساب کردن. (از اقرب الموارد). || طلب کردن و لمس کردن چیزی. (از اقرب الموارد). || شکسته را بستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پوشیده و مخفی نگاه کردن بر کسی. (از متن اللغه) (از المنجد).[ رَ مَ ] (ع اِ) خم چشم که در گوشهٔ چشم گرد آید و خشک شود. (منتهی الارب). چرک سفید و خشک شده که در گوشهٔ چشم گرد آید. (از اقرب الموارد). چرک سفید که در کنج چشم گرد آید و آنچه روان شود آن را غَمَص گویند. (غیاث اللغات). پیخ. پوخ. (ناظم الاطباء). قی. ژفک. (زمخشری). ژفکاب. پیخال. کیغ. (یادداشت بخط مؤلف). || (مص) خم آوردن چشم. (از منتهی الارب). جاری شدن چرک از چشم. (از اقرب الموارد). جمع شدن چرک در گوشهٔ چشم. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). و در حدیث است: «کان الصبیان یصبحون غُمْصاً رُمْصاً و یصبح الرسول صقیلاً دهیناً». (از اقرب الموارد).[ رَ مَ ] (اِخ) ابن درید گوید نام موضعی است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «رمص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مص» برای سرودن شعر