معنی رقیق
5 بازدید
[ رَ ] (ع ص، اِ) بنده و مملوک. ج، اَرقاق و رِقاق و قد یطلق علی الجمع. گویند عبید رقیق. (ناظم الاطباء). و یستوی فیه الواحد والجمع و قد یجمع علی رِقاق. (منتهی الارب). به معنی بنده واحد و جمع دروی یکسان است و بندرت بر رِقاق جمع بسته شود. (آنندراج). بنده. ج، ارقاء. (مهذب الاسماء) (از دهار) (از منتهی الارب). بنده، برای مفرد و جمع گویند: عبد رقیق و عبید رقیق. و نیز گفته اند آن برای مؤنث نیز آید و گویند: امة رقیق و رقیقة. (از اقرب الموارد). || تنک از هر چیزی. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (منتهی الارب). مقابل غلیظ. ج، اَرِقّاء. (از اقرب الموارد). تنک و شمشیر تنک را نیز گویند. (مهذب الاسماء). || هر چیز مایع و تنک. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانه مؤلف). سیال. آبکی. تنک. گشاده. آبناک. مقابل غلیظ. مقابل ستبر. مقابل زفت و سفت: آش رقیق؛ آش تنک. دم رقیق؛ خون تنک. (یادداشت مؤلف). - رقیق گردیدن؛ نازک و لطیف گشتن : اندر آیند اندرین بحر عمیق تا که گردد روح صافی و رقیق.مولوی. - || آبکی شدن. || تنک و نازک مانند کاغذ. (ناظم الاطباء). نازک. مقابل ضخیم و کلفت. (از فرهنگ فارسی معین): و به هر دو ابهام آن را از هم بازکنند چندانکه غشا رقیق بود بدرد و اگر غشا غلیظ بود به میانگاه آن به مبضعی بشکافند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). روی و خال و ابرو و لب چون عقیق گوییا خور تافت از پردهٔ رقیق.مولوی. || نرم. ج، رِقاق. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). سندس دیبایی رقیق است؛ یعنی دیبایی تنک و نرم. مقابل خشن. (فرهنگ فارسی معین). مقابل ستبر. - رقیق القلب؛ نرم دل و حلیم و سلیم و مهربان و رحیم. (ناظم الاطباء). دل نازک. نازک دل. (یادداشت مؤلف). || صاف و نرم و ملایم و نازنین و ظریف. (ناظم الاطباء). - رقیق البدن؛ نرم و نازک بدن و ظریف. (ناظم الاطباء). || باریک. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین). - رقیق الانف؛ باریک بینی. نرم بینی. (از اقرب الموارد). - رجل رقیق الحال؛ اندک مال. (از اقرب الموارد). - رقیق الحاشیة؛ کسی که در بند و بست کارها چندان استوار نباشد. (ناظم الاطباء). - || آنکه دارای کاری جزیی بود. (از ناظم الاطباء). - عیش رقیق الحواشی؛ زندگی فراخ و پرنعمت. (از اقرب الموارد). || سهل. ساده. ملایم. دور از تنافر: شعری پاکیزه مشتمل بر الفاظ رقیق و معانی جزیل انشاء کردی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۰). - رقیق اللفظ؛ آنچه از سخن سهل و عذب باشد. (از اقرب الموارد). - رقیق المعانی؛ لطیف. (اقرب الموارد). || لاغر. || شفیق و مهربان. سلیم و رحیم. || پست و دون. (ناظم الاطباء). || قرصی است که از آرد سرشته با روغن زیت آلوده با سایر تقدمات در حضور خداوند می برند. (قاموس کتاب مقدس).
کلمات همقافیه با «رقیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر