معنی رقصیدن
6 بازدید
[ رَ دَ ] (مص جعلی) مصدر منحوت از رقص عربی. پای کوفتن. بازیگری کردن. کون و کچول کردن. پای بازی کردن. وشتن. (یادداشت مؤلف). حرکاتی موزون همراه آهنگ موسیقی اجرا کردن. پای کوفتن. (فرهنگ فارسی معین). - امثال: چه برای کر بزنی چه برای کور برقصی. (امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۶۷۳). - توی تاریکی رقصیدن؛ در تداول عامه بدون اطلاع کاری را انجام دادن. کاری بی موقع کردن. (فرهنگ فارسی معین). - نزده رقصیدن؛ در تداول عامه با مختصر بهانه و دست آویزی خود را وارد کاری کردن بدون ضرورت و لزوم و مناسبت: نزده می رقصد.
کلمات همقافیه با «رقصیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر