معنی رقاب
6 بازدید
[ رِ ] (ع مص) مصدر به معنی مراقبة. (منتهی الارب). نگاهبانی کردن چیزی را. || ترسیدن: راقب اللََّه فی امره؛ ای خافه. (ناظم الاطباء). رجوع به مراقبة شود.[ رِ ] (ع اِ) جِ رَقَبَة به معنی گردن. (از فرهنگ نظام) (از غیاث اللغات) (آنندراج). (ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص ۵۲) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب. منوچهری. زیر رکاب و علم فاطمی نرم شود بی خردان را رقاب.ناصرخسرو. تیغ ها جز در قراب رقاب قرار نمی گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۹). رجوع به رقبة شود. - رقاب المزاود؛ لقبی است که عربیان به ایرانیان داده اند. (ناظم الاطباء). لقبی است مرعجمیان را. (یادداشت مؤلف). عجم را گویند بسبب سرخی رنگ شان. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). - رقاب نهادن به فرمان کسی؛ گردن نهادن به فرمان او. به اطاعت وی درآمدن. اطاعت و فرمانبرداری او را قبول کردن : خدایگان جهان سیف دولت آنکه بطبع نهاده اند به فرمان وی ملوک رقاب. مسعودسعد. - غلاظالرقاب؛ اجلاف. (از اقرب الموارد). - مالک الرقاب؛ صاحب گردنها؛ کنایه از مولی و بزرگ و فرمانروا. (یادداشت مؤلف). رجوع به مادهٔ مالک الرقاب و ترکیب مالک رقاب در ذیل همین ماده شود. - مالِکِ رِقاب؛ صاحب گردنها. سرور. مولا: خسرو اعظم آفتاب ملوک ظل حق، مالک رقاب ملوک.خاقانی. - مالِک رِقاب؛ مالک الرقاب. مولا. مولی. (یادداشت مؤلف). سرور: نگوید غزل و آفرین هم نخواند که معشوق و مالک رقابی نبیند.خاقانی. جمله بدین داوری بر در عنقا شدند کاوست خلیفهٔ طیور داور مالک رقاب. خاقانی. رجوع به مادهٔ مالک رقاب و نیز ترکیب مالک الرقاب در ذیل همین ماده و معنی شود. || غلامان و کنیزان. (فرهنگ نظام): چرخ ترنجی به صبح ساخته نارنج زر از پی اسب ملک مالک رق و رقاب. خاقانی.
کلمات همقافیه با «رقاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر