معنی رفیع
7 بازدید
[ رَ ] (ع ص) شریف و بلند قدر و مرتبه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). نافس. (از المنجد). شریف. سامی. عالی. بلندپایه. بلندقدر. (یادداشت مؤلف). بلند و برین و عالی و افراخته. (ناظم الاطباء). بلند. مرتفع. (فرهنگ فارسی معین). مرتفع. شامخ. شاهق. برشده. برداشته. ببالاشده. (یادداشت مؤلف). شریف. سامی. عالی. بلند: از باغهای خرم و بناهای جانفزا و کاخ های رفیع.... به چهار پنج گز زمین بسنده کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۳). کس را زهره نباشد که بر رای رفیع خداوند اعتراض کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۲). ز تعظیم و جلال و منزل و قصر رفیع تو ملک دربان فلک چاکر قضا واله قدر حیران. ناصرخسرو. هر که نفسی شریف... دارد خویشتن را از محل... به منزلتی رفیع می رساند. (کلیله و دمنه). هر که به محل رفیع رسید اگر چه چون گل کوته زندگانی بود عقلا آن را عمری دراز شمرند. (کلیله ودمنه). مقام دولت و اقبال را مقیم تویی زهی رفیع مقام و خهی شریف مقیم.سوزنی. قلعه ای است در میان آبی بسیار در تندی کوهی رفیع و جایی منیع بنیاد نهاده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۴). از گل آن روضهٔ باغ رفیع ربع زمین یافته رنگ ربیع.نظامی. منصب قضا پایگاهی منیع است و جایگاهی رفیع. (گلستان). چه کم گردد ای صدر فرخنده پی ز قدر رفیعت به درگاه حی. سعدی (بوستان). - رفیع الدرجات؛ دارای درجه هایی عالی و بلند. (ناظم الاطباء). - رفیع الشان؛ از القاب شاهزادگان و امرای بزرگ. (ناظم الاطباء). لقب شاهزادگان. (آنندراج) (غیاث اللغات): علی بن عبیداللََّه صادق رفیع الشأن امیر صادق الظن.منوچهری. - رفیع القدر؛ رفیع المقدار. بلنداندیشه و بلندمرتبه در قدرت. (ناظم الاطباء). - رفیع المقدار؛ رفیع القدر. بلنداندیشه. بلندمرتبه در قدرت. (ناظم الاطباء). - رفیع قدر؛ بلندپایه. عالی مقام : در روزگار خلافت متقی رفیع قدر و عالی مرتبه شد. (تاریخ قم ص ۲۳۳). - رفیع مقدار؛ رفیع قدر. بلندپایه. والامقام : گلزار از آثار پادشاه رفیع مقدار بر صورتی طراوت پذیرد. (حبیب السیر جزو ۴ از ج ۳ ص ۳۲۳).... آثار خواقین رفیع مقدار تواند بود. (حبیب السیر جزو ۴ از ج ۳ ص ۳۲۲). - بنیان رفیع الارکان؛ بنایی که ستونهای آن بسی بلند باشد. (ناظم الاطباء). - مکان رفیع؛ جای بلند. (ناظم الاطباء). - || بلندآواز. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). || بلندکننده. بردارنده. (مهذب الاسماء). || (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (یادداشت مؤلف).[ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان پاطاق بخش سرپل ذهاب شهرستان قصرشیرین. سکنهٔ آن ۱۵۰ تن. آب آن از سرآب ماراب است. محصولات عمدهٔ آنجا غلات و لبنیات و توتون و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ رُ فَ ] (اِخ) ابوالعالیهٔ ریاحی تابعی است. (منتهی الارب). رجوع به ابوالعالیهٔ الریاحی شود.[ ر ] (اِخ) یا رفیع جیلانی (گیلانی). رفیع الدین محمدبن فرج گیلانی متوفی به سال ۱۱۶۰ هـ . ق. از شارحین نهج البلاغه و یکی از علما و زهاد بود و در شهر مشهد مقدس تدریس می نمود و صاحب فهرست معارف نوشته که این شرح [شرح نهج البلاغه ] جامع میان شرح ابن ابی الحدید و شرح ابن میثم بحرانی است. (فهرست کتابخانه سپهسالار ج ۲ صص ۱۳۳ -۱۳۴).[ رَ ] (اِخ) یا رفیع گنجوی. از شعرای قرن سیزدهم هجری قمری آذربایجان است. (دانشمندان آذربایجان ص ۱۶۰ به نقل از حدیقة الشعراء).[ رَ ] (اِخ) یا رفیع لنبانی، رفیع الدین مسعود لنبانی اصفهانی، شاعر معروف ایرانی در اواخر قرن ششم هجری قمری است. مولد او لنبان اصفهان است. وی فخرالدین زیدبن حسن حسینی از خاندان نقبای ری و قم و رکن الدین مسعودبن صاعد از آل صاعد (اصفهانی) و عمیدالدین اسعدبن نصر وزیر اتابک سعد زنگی را مدح گفته. دیوان او را شامل ده هزار بیت نوشته اند ولی آنچه موجود است کمتر از این شمار است. (فرهنگ فارسی معین بخش اعلام). عوفی در ضمن شرح حال وی اشعاری نیز نقل کرده است که از آن جمله است: یار گلرخ ز در درآمد مست دسته ای از گل شکفته بدست چهره بی خنده همچو گل خندان چشم بی باده همچو نرگس مست گرد عارض ز خط بنفشه ستان زلف را داده چون بنفشه شکست همچو سوسن زبان خود بگشاد به حدیثی دلم چو غنچه ببست گرچه ننشست همچو سرو از پای ایستاده به باغ دل بنشست گفتم ای دل چه گویمش دل گفت از ظریفیش هر چه گویی هست. (از لباب الالباب چ ادوارد براون ج ۲ ص ۴۰۰). رجوع به فهرست کتابخانهٔ سپهسالار ج ۲ ص ۹ و ۶۰۳ و سبک شناسی ج ۳ ص ۱۶۸ و شدالازار ص ۵۲۶ و احوال و اشعار رودکی ج ۳ ص ۱۰۴۱ و آثار البلاد ذیل مادهٔ لنبان و آتشکدهٔ آذر چ دکتر شهیدی ص ۱۸۲ و تذکرة الشعراء چ لیدن ص ۱۵۷، ۱۵۵ و قاموس الاعلام ترکی ج ۳ و صبح گلشن ص ۱۸۳ و ریحانة الادب ج ۳ ص ۴۱۰ و تذکرهٔ خوشگو و فرهنگ سخنوران شود.
کلمات همقافیه با «رفیع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر