معنی رفع کردن
11 بازدید
[ رَ کَ دَ ] (مص مرکب) بلند کردن و افراشتن و برداشتن. (ناظم الاطباء). بلند کردن. بالا بردن. || ترقی دادن. || برطرف کردن. زایل کردن. (فرهنگ فارسی معین). نشاندن. برنشاندن. بر داشتن: رفع کردن عطش و دردسر؛ نشاندن و بر طرف کردن آن دو. (یادداشت مؤلف). - رفع کردن عطش؛ نشاندن آن. فرونشاندن آن. (یادداشت مؤلف). || برداشتن و جمع کردن، چنانکه محصول را. (یادداشت مؤلف). || تعیین کردن درآمد و عایدی. محاسبه و تعیین محصول بجهت میزان مالیات : یحیی هم در این ماه به مساحت ابتدا کرد و در محرم سنهٔ اثنتی و تسعین [ و مأتین ] در خلافت و امارت عباس بن عمرو غنوی تمام کرد و مال آن به اندک چیزی کمتر از مساحت بشر رفع کرد. (ترجمهٔ تاریخ قم ص ۱۰۵). پس الیسع ابتدا کرد به مساحت قم تا مال آن بهشت هزارهزار درهم برسانید و رفع کرد و دونسخهٔ ناطقه بدان بنوشت. (ترجمهٔ تاریخ قم ص ۱۰۳). مبلغ مال وظیفه و خراج به کورهٔ قم در سنهٔ اثنین و ثمانین و مأتین که احمدبن فیروزان آن را به حضرت وزیر رفع کرد و بازنمود تا مهر کردند بعد از آنکه محمدبن موسی بر او رفع کرده بود. (ترجمهٔ تاریخ قم ص ۱۲۵). || رفع کردن قصه؛ شکایت کردن. (یادداشت مؤلف): لمغانیان مردمان بشکوه باشند و جلد و کسوب و با جلدی زعری عظیم تا بغایتی که باک ندارند که برعامل به یک من کاه و یک بیضه رفع کنند. (چهارمقاله). چون حال بدین انجامید شیعه این ماجرا را رفع کردند بر خواجه علی عالم و... (کتاب النقض ص ۴۴۲). روزی این قسمت و این حالت بر یکی از عمال رفع کردند و به حضر باز نمودند. (از ترجمهٔ تاریخ قم ص ۱۶۵). - رفع کردن قصه؛ نوشتن به بزرگی برای دادخواهی یا تقاضای صلت و عطیتی. (یادداشت مؤلف): دو رکعت نماز بگزارد و قصهٔ راز به حضرت بی نیاز رفع کرد. (سندبادنامه ص ۲۳۲). ز چاله پنج مه اندر گذشت و جرم من است که قصه رفع نکردم چو کهتران خدوم. سوزنی. || (اصطلاح ریاضی) مقابل تجنیس کردن. (یادداشت مؤلف) (فرهنگ فارسی معین). رجوع به رفع درمعنی (اصطلاح ریاضی) شود.
کلمات همقافیه با «رفع کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر