معنی رفتن

معنی رفتن

7 بازدید
[ رُ تَ ] (مص) جاروب کردن و روبیدن. (ناظم الاطباء). روفتن. روبیدن. ستردن. پاک کردن. (یادداشت مؤلف). جاروب کردن و پاک کردن جایی یا چیزی. (فرهنگ نظام). || سَفْر. (تاج المصادر بیهقی): اینک رهی به مژگان خاک ره تو رفته از نزد تو نه نامه نه نیز هیچ سفته. جلاب بخاری (از اسدی). به نیم گرده بروبی بریش بیست کنشت به صد کلیچه سبال تو شوله روب نرفته. عمارهٔ مروزی. خود آمد بجایی که بودش نهفت ز پیش اندرون رفت و خانه برفت. فردوسی. زمین را سراسر به مژگان برفت بریش و به تن گشت با خاک جفت. فردوسی. بشد همچنان پیش خاقان بگفت برخ پیش او مر زمین را برفت.فردوسی. تهتمن به مژگان زمین را برفت چو زال زر این داستانها بگفت.فردوسی. ورا بارگی باش و گیتی بکوب ز دشمن به نعلت زمین را بروب.فردوسی. بگفت این و برخاست با مهر تفت به رخ خاک پیشش برفت و برفت.اسدی. شبستان را بروی خویشتن رفت به زاری با خدای خویشتن گفت.نظامی. هر که می دیدش آفرین می گفت آستانش به آستین می رفت.نظامی. همه رهگذرها برو بند پاک ز سنگی که پوینده شد زو هلاک.نظامی. زلفش ره بوسه خواه می رفت مژگانش خدا دهاد می گفت.نظامی. در هر قدم که می نهد آن سرو راستین حیف است اگر بدیده نروبند راه را.سعدی. ای هر دو دیده پای که بر خاک می نهی بگذار تا بدیده بروبیم راه را.سعدی. دی بر سر کوی دوست لختی خاک قدمش بدیده رفتم.سعدی. تا ابد بوی محبت به مشامش نرسید هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت. حافظ. از برای شرف به نوک مژه خاک راه تو رفتنم هوس است.حافظ. برف پیری به هر سری که بخفت نتوانند خلق عالم رفت.مکتبی شیرازی. صد دانهٔ الماس به دندان سفتن صد وادی پرخار به مژگان رفتن عریان بروی آتش سوزان خفتن به زآنکه سخن به شخص نادان گفتن. صائب. || پاک کردن دندانها با خلال و دندان فریز. (ناظم الاطباء). || پاک کردن. ستردن. (یادداشت مؤلف). - انگبین رفتن؛ اشتیار. (یادداشت مؤلف). پاک کردن کندو از عسل. برگرفتن و پاک کردن کندو از انگبین چنانکه خانه را از خاک و خاشاک : گر از شمشیر برگردی نه عالی همتی سعدی تو کز نیشی بیازاری نخواهی انگبین رفتن. سعدی. - به آستین خون مژگان رفتن؛ پاک کردن. ستردن : همی به آستین خون مژگان برفت بر او آفرین کرد و پرسید و گفت.فردوسی. همان درد بندوی با او بگفت همی به آستین خون مژگان برفت.فردوسی. - خانمان کسی رفتن؛ بر باد دادن آن: به دوستان گله آغاز کرد و حجت خواست که خانمان من این شوخ دیده پاک برفت. سعدی (گلستان). - فرورفتن؛ پاک کردن. روبیدن. رفتن : هر چه در سینه محبت زر و سیم داری به جاروب فقر فروروب. (مجالس سعدی). - گرد فرورفتن از چیزی؛ گردگیری کردن از آن چیز. ستردن گرد و غبار از آن چیز: گرد از سر این نمد فروروب پایی بسر نمد فروکوب.نظامی. - مغز کسی رفتن؛ سخنان بیهوده در نزد وی گفتن. از پر حرفی کسی را خسته و فرسوده کردن. چنانکه در تداول عامه گویند: سرم را خالی کردی : مگو چندین که مغزم را برفتی کفایت کن تمام است آنچه گفتی.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «رفتن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید