معنی رعی
6 بازدید
[ رَعْ یْ ] (ع مص) چرانیدن. (ترجمان القرآن جرجانی) (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (دهار) (مصادر اللغهٔ زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). به چرا بردن [ گوسفندان و مانند آنها را ]. (از فرهنگ فارسی معین). مصدر به معنی رعایة. (ناظم الاطباء). چراندن. چرانیدن. شبانی. (یادداشت مؤلف): فعودوا الی ارضکم فی الحجاز لاکل الضباب و رعی الغنم.ابونواس. علم موسی وار اندر رعی خود او بجا آرد به تدبیر خرد.مولوی. || چریدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ترجمان القرآن جرجانی) (از غیاث اللغات) (مصادر اللغهٔ زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (لازم و متعدی است) (از منتهی الارب). رجوع به رعایة شود. || نگاهبانی. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و لطائف اللغة). نگاه داشتن حق کسی را. رعوی. (منتهی الارب). نگه داشتن. (مصادر اللغهٔ زوزنی) (از اقرب الموارد). - رعیاً لک؛ خدا نگاهدار تو باد. (از یادداشت مؤلف). خدا حافظ تو باد، مفعول مطلق است. (از اقرب الموارد). مفعول به است برای فعل محذوف بتقدیر: اسأل اللََّه رعیاً لک. (از المنجد). || چشم داشتن غروب نجوم را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ رِ عْ یْ ] (ع اِ) علف و گیاه. ج، اَرعاء. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گیاهان که ستوران می خورند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و لطائف) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «رعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر