معنی رعن
6 بازدید
[ رَ ] (ع مص) یا رَعَن. درد رسانیدن دماغ کسی را چنانکه سست و بیهوش گردد. (منتهی الارب) (از المنجد) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || گول و سست شدن مرد. (از اقرب الموارد). رجوع به رَعَن و رُعونَه شود.[ رَ ] (ع اِ) تندی که از کوه بیرون خاسته بود. (از مهذب الاسماء). بینی پیش آمدهٔ کوه. (ناظم الاطباء). ج، رُعون و رِعان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). رجوع به رَعل شود. || کوه دراز. ج، رُعون و رِعان. (ناظم الاطباء). کوه دراز. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || چیزی جنبان و لرزان. (دهار). در متون دیگر دیده نشد ولی رعون به معنی چیزی سخت و بسیار جنبنده آمده است. رجوع به متن اللغة و شرح قاموس و مادهٔ رعون شود.[ رَ عَ ] (ع مص) احمق و سست گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). رَعن رَعناً و رَعَناً احمق و سست گردید. (ناظم الاطباء). در تعجب گویند: ما ارعنه؛ یعنی چه گول و سست است او. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). || درد رساندن آفتاب دماغ کسی را چنانکه سست و بیهوش گردد. (از آنندراج) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به رَعن شود.[ رُ عُ ] (ع ص) دوشیزگان. (ناظم الاطباء).[ رَ عَ نْ نَ ] (ع حرف) لغتی است در لَعَلَّ. (ناظم الاطباء). رجوع به لَعَلَّ شود.[ رُ ] (ع مص) رَعَن. (از منتهی الارب). رجوع به رَعَن شود.[ رَ ] (اِخ) موضعی است به حجاز. || موضعی است به بحرین. || موضعی است نزدیک حفر ابی موسی. (منتهی الارب) (آنندراج). موضعی است در طریق حاج بخره بین حفر ابی موسی و مادیة. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «رعن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عن» برای سرودن شعر