معنی رطء
6 بازدید
[ رَطْءْ ] (ع مص) آرمیدن با زن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || ریخ زدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || لازم گردانیدن قوم را ناپسند؛ رطأ القوم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). واداشتن قوم را به چیزی که دوست ندارد. (از اقرب الموارد).[ رُطْءْ ] (ع اِ) جِ رَطآء. (منتهی الارب) رجوع به رطآء شود.
کلمات همقافیه با «رطء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طء» برای سرودن شعر