معنی رضیع
6 بازدید
[ رَ ] (ع ص) طفل شیرخواره. (آنندراج). راضع. شیرخوار. شیرخواره. (یادداشت مؤلف). کودک شیرخواره. ج، رُضَعاء. (مهذب الاسماء). شیرخوار. (غیاث اللغات). شیرخواره. (دهار) (منتهی الارب): افاضل و اماثل جهان رضیع احسان و ربیب انعام ایشان شده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۶). دایهٔ جود ترا گفتم که را خواهی رضیع گفت باری آز را کش نیست امید فطام. کمال الدین اسماعیل. و هر کس را که در خدمت و مصاحبت ایشان بود از شریف تا وضیع و مسن و رضیع همچنین. (جهانگشای جوینی). گفت احمد را رضیعم معتمد پس بیاوردم که بسپارم به جد.مولوی. فرّ جوانی گرفت طفل رضیع بهار لب ز لبن بازشست شکوفهٔ شیرخوار. میرزا نعیم سدهی. || همشیر. (منتهی الارب). دو طفل که از یک دایه شیر خورده باشند هر یکی مر دیگری را رضیع باشد. (غیاث اللغات) (آنندراج). برادر شیری: همشیره؛ یعنی برادر یا خواهر از شیر. (یادداشت مؤلف). برادر شیرخواره. (دهار). برادر همشیر. (فرهنگ فارسی معین). || بخیل و ناکس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «رضیع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر