معنی رضو
10 بازدید
[ رَضْ وْ ] (ع مص) غلبه کردن به خشنودی. (تاج المصادر بیهقی). غلبه کردن بر کسی در خشنودی. (از اقرب الموارد).[ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان رودخانهٔ بخش میناب شهرستان بندرعباس. سکنهٔ آن ۸۰۰ تن. آب آن از رودخانه. محصول عمدهٔ آنجا خرما. مزارع بله، کرت، ده بریگان، چرمان جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ رَ ضُوْ ] (اِخ) دهی از دهستان کاخک بخش جویمند حومهٔ شهرستان گناباد. سکنهٔ آن ۲۵۲ تن. آب آن از قنات. محصول عمدهٔ آنجا غلات و ابریشم و زعفران. صنایع دستی زنان قالیچه بافی. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «رضو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضو» برای سرودن شعر