معنی رضخ
6 بازدید
[ رَ ] (ع مص) ریزریز کردن سنگ ریزه را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کوفتن. (دهار) (مصادر اللغهٔ زوزنی). و رجوع به رَضْح شود. || عطای اندک دادن کسی را. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). اندک دادن. (مصادر اللغهٔ زوزنی). || کوفتن سر مار. (از منتهی الارب) (از آنندراج). سر مار شکستن. (مصادر اللغهٔ زوزنی). || بر زمین زدن کسی را. (ناظم الاطباء). || زدن زمین را به چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). (از آنندراج). || سرون زدن گرفتن تکه ها. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). شاخ زدن گرفتن تکه ها. (از اقرب الموارد). || همدیگر را سنگ انداختن. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (آنندراج).[ رَ ] (ع اِ) رَضْخ. خبری که بشنوند و باور ندارند آنرا. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سهمی از غنایم جنگی که طبق مقررات اسلامی به کسانی که در جنگ شرکت کرده اند، دهند. (فرهنگ فارسی معین).[ رُ ] (ع اِ) رَضْخ. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به رَضْخ شود.
کلمات همقافیه با «رضخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضخ» برای سرودن شعر