معنی رضاجو
9 بازدید
[ رِ ] (نف مرکب) رضاجوینده. آنکه کوشش در خشنودی می کند. (ناظم الاطباء). که خواهد دیگری را خشنود سازد. که رضایت او بدست آرد. که در طلب خشنودی او کوشد. کوشای جلب رضای کسی : احرار روزگار رضاجوی من شدند چون برگزیدهٔ علی المرتضی شدم. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «رضاجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر