معنی رشیق
7 بازدید
[ رَ ] (ع ص) رجل رشیق؛ مرد نیکو و باریک قد. ج، رَشَق. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). مرد نیکو و باریک قد. ج، رَشَق. (آنندراج). نیکوقد. سروبالا. خوش قد و بالا. کشیده بالا. خوش قد و قامت. خوش قد. (یادداشت مؤلف). کشیده بالا. (مهذب الاسماء). خوش هیکل. خوش اندام. زیبا. (فرهنگ فارسی معین): قد رشیق؛ قد نیکو و باریک. ج، رِشاق. (ناظم الاطباء). - رشیق القد؛ بَرومند و نیکوقامت. (یادداشت مؤلف). || کلام ظریف منسجم. (یادداشت مؤلف). کلام ظریف منسجم، اسم است از رشاقة. (از اقرب الموارد).[ رُ شَ ] (اِخ) زاهدی است مصری. (منتهی الارب).[ رُ شَ ] (اِخ) نام جد ابوعبداللََّه بن رشیق، فقیه مالکی متأخر. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «رشیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر