معنی رشح
9 بازدید
[ رَ ] (ع مص) عرق کردن. (از اقرب الموارد). خوی کردن: رشح رشحاً. (از منتهی الارب). بیامدن خوی. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). خوی کردن. (آنندراج). || ترابیدن: رشح الاناء. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). تراویدن. (لغت نامهٔ مقامات حریری). ترشح. (یادداشت مؤلف). تراویدن آب. (غیاث اللغات). ترابیدن آوند. (آنندراج): شیرمردا ساغری خواه از کف ساقی جان زآنکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است. عطار. || برجستن و خرامیدن آهو: رشح الظبی. (از آنندراج) (منتهی الارب). || بخشیدن. (آنندراج). و منه قولهم: لم یرشح لَهُ بشی؛ یعنی نداد او را چیزی. (از اقرب الموارد) (از آنندراج) (منتهی الارب).[ رَ شَ ] (ع اِ) خوی، و منه فی حدیث القیمة: یبلغ الرشح آذانهم. (منتهی الارب) (آنندراج).[ رَ ] (ع اِ) رشیح. عرق. (مقدمهٔ لغت جرجانی ص ۳). عرق. خوی. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «رشح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شح» برای سرودن شعر