معنی رسیل
7 بازدید
[ رَ ] (ع ص، اِ) فراخ. (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (فرهنگ فارسی معین) (شرح قاموس). واسع. (از اقرب الموارد). || مراسل (بمعنی زن ساق پای پرموی درازموی و...). (از شرح قاموس). رجوع به مراسل شود. || چیز لطیف. (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). لطیف. (فرهنگ فارسی معین) (شرح قاموس). || طفیف، یعنی چیز اندک. (از شرح قاموس از محیط ابن عباد). || گشن. (از ناظم الاطباء) (آنندراج). فحل: و هذا رسیلهم؛ ای فحل ابلهم. (از اقرب الموارد). || اسبی که همراه اسب دیگر بدود. (فرهنگ فارسی معین). || آب خوش. (منتهی الارب). آب عذب. (از اقرب الموارد). آب خوشگوار. (شرح قاموس). || پیغام کننده. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (از فرهنگ فارسی معین). پیغام برنده. (غیاث اللغات): همی مدیح تو داودوار برخوانم از آنکه کوه رسیل است مر مرا به صدا. مسعودسعد. || پیغام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). - هم رسیل؛ هم پیغام. هم آواز. هم صدا: آرد سازد ریگ را بهر خلیل کوه با داود سازد هم رسیل.مولوی. || فرستاده. (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد). ج، اَرْسُل و رُسُل، رُسَلاء. (المنجد). || همراه. (غیاث اللغات) (آنندراج) (فرهنگ نظام). همره. (نصاب الصبیان) (مهذب الاسماء). دمساز. موافق. (فرهنگ فارسی معین). همدوش. (یادداشت مؤلف). || آنکه با دیگری هم صدا بخواند. هم آواز. (فرهنگ فارسی معین): در پی گرد کاروان غمش از رسیلان نالهٔ جرسیم.انوری. گفت حق آموخت وآنگه جبرئیل در بیان با جبرئیلم من رسیل.مولوی. || آنکه در تیر انداختن و جز آن شریک باشد. (یادداشت مؤلف). آنکه در تیراندازی و جز آن موافقت کند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «رسیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر