معنی رسوخ
77 بازدید
[ رُ ] (ع مص) ثابت و پابرجا شدن چیزی در جای خود مانند ثابت شدن مرکب در کاغذ و دانش در قلب، و فلان راسخ در علم است یعنی از ثابت و استوارشدگان در آنست. (از اقرب الموارد). ثابت و استوار و پابرجای شدن: رسخ رسوخاً. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). استوار شدن. (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ۵۲) (تاج المصادر بیهقی) (از مصادر اللغهٔ زوزنی) (دهار). ثابت و استوار شدن. پابرجای گردیدن. (فرهنگ فارسی معین). || بیخ آور شدن. (ترجمهٔ جرجانی چ دبیرسیاقی ص ۵۲) (دهار) (مصادر اللغهٔ زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || فرورفتن آب غدیر در زمین و سپری گردیدن آن: رسخ الغدیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || فرورفتن باران تا نم زمین: رسخ المطر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). فرورفتن نم باران به زمین و رسیدن به رطوبت پیشین آن. (از اقرب الموارد).[ رُ ] (ع اِمص) استواری و پابرجا بودن. (غیاث اللغات) (از منتخب اللغات). سنوخ. (یادداشت مؤلف). استواری. پابرجایی. ثبات. (فرهنگ فارسی معین) (یادداشت مؤلف): رسوخ پیدا کرد بنیادش. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۸). آن واقعه سبب رسوخ محبت جماعتی شد به حضرت ایشان. (انیس الطالبین). - بارسوخ؛ بانفوذ. باثبات. بمجاز، عالم و فهمیده و راسخ در علم. صاحب رسوخ : هست تعلیم خسان ای بارسوخ همچو نقش خوب کردن بر کلوخ. مولوی. - صاحب رسوخ؛ کسی که بواسطهٔ استواری و پایداری دارای فضیلت باشد. (ناظم الاطباء). || اثر. (ناظم الاطباء). || نفوذ. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «رسوخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وخ» برای سرودن شعر