معنی رسو
5 بازدید
[ رَسْ وْ ] (ع مص) ایستادن بر جای و استوار شدن. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (آنندراج). ثابت و استوار گشتن. (از اقرب الموارد). استوار شدن. (ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص ۵۲) (مصادر اللغهٔ زوزنی) (دهار). استوار گشتن. (تاج المصادر بیهقی). || بر جای ایستادن کشتی در دریا بر لنگر. (از اقرب الموارد). ایستادن کشتی در دریا. (تاج المصادر بیهقی). || بر جای ماندن پای کسی در جنگ. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج). || نیت روزه کردن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). || اصلاح کردن میان کسان. (منتهی الارب) (از آنندراج). صلح افکندن. (تاج المصادر بیهقی). آشتی دادن و آرامش بخشیدن میان قوم. (از اقرب الموارد). || ذکر کردن پاره ای از حدیث: رسا من الحدیث رسواً. (از آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رفع کردن حدیث را بسوی کسی و نقل کردن از وی. (از اقرب الموارد). از کسی حدیث کردن. (تاج المصادر بیهقی). || بانگ کردن شتر گشن، ماده شتران رمیدهٔ متفرق را تا بسوی وی میل کنند و آرمیده شوند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ رُ سُ وو ] (ع مص) مصدر به معنی رَسْوْ. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به رَسْو شود.[ رِسْ وْ ] (اِ) اسکبیل. (یادداشت مؤلف). درختچه ای است. رجوع به اسکبیل شود.
کلمات همقافیه با «رسو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سو» برای سرودن شعر