معنی رست کردن
7 بازدید
[ رُ کَ دَ ] (مص مرکب) متبلور شدن. (یادداشت مؤلف). - رست کردن شکر؛ متبلور شدن آن. (یادداشت مؤلف). و رجوع به رست شدن و رس شدن شود. || محکم کردن. (یادداشت مؤلف): سر خنب کردیم در حال رست سر خود گرفتیم چالاک و چست. نزاری قهستانی (دستورنامه چ روسیه ص ۶۶).
کلمات همقافیه با «رست کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر