معنی رستگار
8 بازدید
[ رَ تَ / رَ ] (ص مرکب) فایز. (دهار). آزادی و رهایی و خلاص و نجات یابنده. (از ناظم الاطباء). خلاص و نجات و فیروزی یابنده. (برهان) (از آنندراج). فیروزی یافته. (ناظم الاطباء). خلاص شده. نجات یافته عموماً. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). خلاص یافته. (فرهنگ سروری) (از شعوری ج ۲ ص ۵). به معنی خلاص و نجات یابنده و رستن مصدر آن است یعنی خلاص. (انجمن آرا). مستخلص. مفلح. فالح. موفق. کامیاب. نایل. ناجی. رهایی یافته. (یادداشت مؤلف). خلاص یابنده. رهاشونده. (فرهنگ فارسی معین): بوی در دو گیتی ز بد رستگار نکوکار گردی بر کردگار.فردوسی. چه میداند که تو خواهی به آن راه رفت که صاحبان اخلاص می روند و تو خواهی بود از رستگاران. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۳). آورده برات رستگاران از بهر چو ما گناهکاران.نظامی. خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار.نظامی. خلاص حافظ از آن زلف تابدار آمد که بستگان کمند تو رستگارانند.حافظ. || مرخص. (ناظم الاطباء). اما جای دیگر دیده نشد. || آسوده. (ناظم الاطباء). اما جای دیگر دیده نشد. || محفوظ. (ناظم الاطباء). اما جای دیگر دیده نشد. || جوانمرد و سخی. (ناظم الاطباء). نیکوکار. (از شعوری ج ۲ ص ۵). اما جای دیگر دیده نشد. || مرد نیک اندیش خلاص شده از علایق دنیا خصوصاً. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف).
کلمات همقافیه با «رستگار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گار» برای سرودن شعر