معنی رستاق
7 بازدید
[ رَ ] (معرب، اِ) رُستاق. روستا و... (ناظم الاطباء). رجوع به همهٔ معانی رُستاق شود.[ رُ ] (معرب، اِ) رَستاق. روستا و ده و قریه. (ناظم الاطباء). روستا. ج، رَساتیق. (منتهی الارب) (آنندراج). روستا. (دهار). معرب روستاک. ده. دیه. روستا. (فرهنگ فارسی معین). روستا. سواد. رُزْداق. رُسْداق. روستاق. (یادداشت مؤلف). معرب روستای فارسی است. (از فرهنگ نظام). بر وزن و معنی رُزْداق. (از اقرب الموارد). الرسداق و الرستاق معرب است، و «رستاق» بدون الف و لام استعمال نشود. (از المعرب جوالیقی ص ۱۵۸). دهی که بازار دارد. (یادداشت مؤلف). و رجوع به روستا و روستاق و رزداق شود. معرب روستای فارسی است. اکنون در تبرستان رستاق را به معنی بلوک (مجموعهٔ دهها) استعمال می کنند، مثل: کلارستاق و نمارستاق که هریک نام بلوکی است. (فرهنگ نظام). همدانی در کتاب بلدان ذکر رساتیق و طساسیج قم کرده است و تفسیر رستاق به حیازه کرده است یعنی دو سه ناحیت که جنب یکدیگر باشند و اسم رستاق بر مجموع آن جاری گردانند و گویند: فلان رستاق... و حمزه در کتاب اصفهان یاد کرده است: قم بر چهار رستاق است از جمله رساتیق اصفهان چند دیه دیگر از دیگر رستاقهای اصفهان و بیشتر این دیه ها از رستاق قاسان و غیره اند و رستاقهای دیگر از همدان و نهاوند... (ترجمهٔ تاریخ قم ص ۵۷): و از پس آن شارستانها کوهها بود و بدان کوهها اندر رستاقها بود و مر آن رستاقها را حفون خوانند. (ترجمهٔ طبری بلعمی). ز یزدان تا جهان باشد مر او را ملکتی بینی که ملکتهای گیتی را بود نسبت به رستاقش. منوچهری. ابونصر پرده از سر ممارات برگرفت و در خدمت رایت منتصر پیش او بازرفت و به رستاق استو بهم رسیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ خطی ص ۱۸۹). رستاق در نامهای امکنهٔ ذیل بصورت مزید مؤخر امکنه آمده است: اچ رستاق. ادرستاق. اسپیدرستاق. استرآبادرستاق. اشتادرستاق. انزان رستاق. اهلم رستاق. بالارستاق. بهرستاق. پرستاق. پنج رستاق. پنجک رستاق. تته رستاق. چوله رستاق. دیلارستاق (دیله رستاق). رانوس رستاق. زندرستاق. سدن رستاق. سیاه رستاق. کچه رستاق. مادورستاق. مورستاق. ناتل رستاق. نمارستاق. (یادداشت مؤلف). || روستایی و دهاتی. || شهری که در آن خرید و فروش بسیار شود. (ناظم الاطباء). || بازار که در برخی جاها واقع شود و باشد که هفته ای یک روز یا ماهی یک روز یا سالی یک روز آنجا مرکز خرید و فروش عمومی می شود. (از شعوری ج ۲ ص ۲۴). || دسته ای از خیمه ها و خانه های نیین. || سردار دسته ای از مردمان. (ناظم الاطباء).[ رُ ] (اِخ) دهستان رستاق شامل تمام بخش اسکندر شهرستان یزد است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰). رجوع به اسکندر شود.[ رُ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش خلیل آباد شهرستان کاشمر. مرکز آن خلیل آباد و دارای ۱۵ آبادی بزرگ و کوچک. جمعیت آن در حدود ۱۱۵۴۱ تن. رستاق در سر راه شوسهٔ عمومی سبزوار و کاشمر قرار دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ رُ ] (اِخ) دهی از دهستان گوغر بخش بافت شهرستان سیرجان. سکنهٔ آن ۵۰۵ تن. آب آنجا از چشمه. محصولات عمدهٔ آن غلات و حبوب. مزارع برنگ اوهک، گلوانگور جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ رُ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای سه گانهٔ بخش نیریز شهرستان فسا. حدود و مشخصات: از باختر به دهستان خیر بخش اصطهبانات، از جنوب به دهستان ایج و دهستان حومهٔ اصطهبانات. این دهستان در جنوب دریاچهٔ بختگان و باختر بخش واقع و هوای آن معتدل است. آب مشروب و زراعتی از قنات و چشمه. محصولات عمدهٔ آنجا غلات و پنبه و صیفی و لبنیات. صنعت معمولهٔ آن قالیبافی. ۱۵ آبادی و مزرعه و در حدود ۱۳۰۰ تن جمعیت دارد. دیه های مهم آن: حاجی آباد، حسین آباد، سورمق، علی آباد شور، نصیرآباد. ایل شاهسون در این ده تخته قاپو شده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ رُ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای نه گانهٔ بخش داراب شهرستان فسا. حدود و مشخصات: از خاور به شمال و شمال خاوری دهستان کوهستان، از جنوب به دهستان حاجی آباد و شهرستان سیرجان، از باختر به دهستان هشیوار و خسویه. رستاق در شمال خاوری بخش واقع است و راه فرعی داراب به سیرجان و بندر عباس از آن میگذرد و هوای آن گرم و آب مشروب و زراعتی از چشمه است. محصولات عمده: غلات و پنبه و توتون. صنایع دستی زنان قالی و گلیم بافی. دارای ۵ آبادی و جمعیت در حدود ۶۰۰ تن. دیه های مهم آن: رستاق و کهتکان و همت و چهارده. مرکز دهستان رستاق بخش داراب شهرستان فسا نیز بهمین نام است. دارای ۳۸۶ تن سکنه. آب آن از چشمه. محصولات عمدهٔ آنجا غلات و پنبه و میوه. صنایع دستی زنان قالیبافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «رستاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر