معنی رسانیدن
6 بازدید
[ رَ / رِ دَ ] (مص) رسیدن کنانیدن. (ناظم الاطباء). متعدی رسیدن. (از شعوری ج ۲ ص ۱۲). رساندن : به سیری رسانیدم از روزگار که لشکر نظاره بر این کارزار.فردوسی. و جرم هر آب را به وساطت حرارت به جرم نار رسانید. (سندبادنامه ص ۲). بدل کردم به مستی عاقبت زهد ریایی را رسانیدم به آب از یمن می بنیاد تقوی را. کلیم کاشی (از شعوری). و رجوع به رساندن شود. - انگشت رسانیدن؛ در تداول عوام، کنایه از انگلک کردن. فضولی کردن. اخلال کردن. موجب بهم خوردن کاری شدن. - به فروش رسانیدن؛ فروختن. به فروش دادن. (یادداشت مؤلف). - عشق رسانیدن؛ محبت پیدا کردن. مهر ورزیدن. عاشق شدن. شیفته گردیدن. || گذرانیدن و انتقال دادن. (ناظم الاطباء). واصل کردن. سوق دادن. (یادداشت مؤلف): چو آگه شد که شاه مشتری بخت رسانید از زمین بر آسمان تخت.نظامی. || سپردن و تسلیم کردن. (ناظم الاطباء). واصل داشتن. ایصال داشتن. (یادداشت مؤلف). ایصال. (منتهی الارب): فرستاده آمد بسان پلنگ رسانید نامه بنزد پشنگ.فردوسی. و هرکسی را رسمی و معیشتی فرمودندی و هر سال بدو رسانیدندی بی تقاضا. (نوروزنامه). نان پاره ای که حشم را ارزانی داشتندی از او بازنگرفتندی و به وقت خویش بر عادت معهود سال و ماه بدو می رسانیدندی. (نوروزنامه). || ابلاغ. بلاغ. (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی) (تاج المصادر بیهقی). تبلیغ. (ترجمان القرآن) (تاج المصادر بیهقی): به امت رسانید پیغام تو رسولت محمد بشیر و نذیر.ناصرخسرو. همی رسد سخن من به هرکه در آفاق ولی سخن که تواند به من رسانیدن. سلمان ساوجی (از شعوری). || آگاهی دادن. اطلاع دادن. (یادداشت مؤلف). حکایت کردن. بازگفتن. مطلع ساختن. خبر دادن : چنین رسانیدند به من که کتابی مشتمل بر مجموع اخبار قم بنزدیک مردی از عرب که به شهر قم متوطن بود... (ترجمهٔ تاریخ قم ص ۱۲). به من چنین رسانیدند از بعضی از ایشان که شاخه های کوچک تر از درخت برمیگرفتند. (ترجمهٔ تاریخ قم ص ۱۶۳). || خبری را به کسی دادن، خاصه امری مخفی را. اِنْهاء. آگاه کردن کسی را از راز. (یادداشت مؤلف). جاسوسی کردن. خبرچینی کردن : چون اردشیر بمرد و هرمز بزرگ شد و شاپور به ملک اندر بنشست... پس مردمان حسد کردند به کار هرمز و شاپور را گفتند که هرمز سپاه گرد همی کند تا بر تو بیرون آید و ملک از تو بستاند. پس هرمز دست خویش ببرید و... سوی شاپور فرستاد و نامه نوشت و گفت من چنین شنیدم که ملک را رسانیده اند که من چنین خواهم کردن. (ترجمهٔ تاریخ طبری). || بردن فرمودن. || حمل کردن. || گزاردن و ادا کردن. (ناظم الاطباء). اداء. تأدیه. ادا. گزاردن: پیغام رسانیدن؛ پیغام گزاردن. (یادداشت مؤلف). || منتهی کردن. بسر بردن. به انجام رسانیدن. تمام کردن : سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار.سعدی. کاری به منتها نرسانیده در طلب بردیم روزگار گرامی به منتها.سعدی. - به آخر رسانیدن؛ بسر بردن. بسر رسانیدن. تمام کردن. اتمام. (یادداشت مؤلف). || پختن، چون رسانیدن گرما انجیر را. (یادداشت مؤلف). پختن. انضاج، چنانکه ریش و قرحه را. (یادداشت مؤلف): اطاعة؛ رسانیدن درخت میوه را. اطعام؛ رسانیدن درخت میوه را. امعاء؛ رسانیدن نخل رطب را. اهراف؛ زود رسانیدن خرمابن بر خود را. تهریف؛ زود رسانیدن نخله بار را. (منتهی الارب). و رجوع به رساندن شود.
کلمات همقافیه با «رسانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر