معنی رخ برافروختن
8 بازدید
[ رُ بَ اَ تَ ] (مص مرکب) رنگ به چهره آوردن. به رنگ آوردن رخسار. رنگ رخساره بگردانیدن بسبب حالتی درونی و آن گاه از شادی و فرح و انبساط باشد و گاه از خشم و غضب و گاه از نازش و فخر به چیزی : ز گفتار او رخ برافروخت شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه.فردوسی. اگر به کثرت سواد سوار و پیادهٔ خویش رخ برافروخته ای ساعتی با ما اسب در میدان محاربت افکن تا شهسواری استادان حاذق مشاهدت کنی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۸). رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم.حافظ.
کلمات همقافیه با «رخ برافروختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر