معنی رخی
24 بازدید
[ رَ خی ی ] (ع ص) رجل رخی؛ مرد فراخ زیست. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج). - رخی البال؛ آنکه در نعمت و فراخی و آسایش و فراخی زندگانی است. (از ناظم الاطباء). واسع الحال. (از اقرب الموارد): اذا تمشی [ الخمر ] فی عظامک جعلک خالی الذرع فسیح الباع رخی البال رحب الهمة واسع النعمة... (شریشی). || عیش فراخ. (دهار).[ رُخْ خی ] (ص نسبی) منسوب است به رُخّ، و به گمان من همان ریخ معروف در افواه عوام باشد که ناحیه ای است در نیشابور. (از انساب سمعانی).[ رُخْ خی ] (اِخ) ابوموسی هارون بن عبدالصمد... رخی نیشابوری. وی از یحیی بن یحیی و جز او خبر شنید و ابوحامدبن الشرقی از او روایت دارد. رُخّی بسال ۲۸۵ هـ . ق. درگذشت. (از لباب الانساب).
کلمات همقافیه با «رخی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خی» برای سرودن شعر