معنی رحیمی
6 بازدید
[ رَ ] (اِخ) طایفه ای از طوایف قشقایی. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۰). یکی از طوایف ایل قشقایی ایران و مرکب از ۳۰۰ خانوار است. در دوفرسخی حنا و قسمتی در چهارفرسخی یزدخورت مسکن دارند. (یادداشت مؤلف).[ رَ ] (اِخ) آذر بیگدلی گوید: اسمش عبدالرحیم خان معروف به خان خانان فرزند بهرام خان بهارلو ترکمان بود. و به هندوستان رفت. رحیمی جوانی مستعد بود. اکثر اهل کمال که به هند رفته اند از دولت او خوش گذرانیده اند. رضاقلیخان هدایت آرد: او پسر بیرامعلی خان حاکم قندهار بود که از دولت صفویه روگردان شده به هند رفت و در آنجا امیری بزرگ و ممدوح شعرا گردید. از اوست : به جرم عشق توام میکشند غوغایی است تو نیز بر لب بام آ که خوش تماشایی است. * غمت مباد چو می پرسی از حکایت من دل تو طاقت این گفتگو کجا دارد. * نشان یافتن صد هزار مضمون است نخوانده نامهٔ ما را چو پاره پاره کند بهای خون من و صد هزار همچو من است که من به خون طپم و قاتلم نظاره کند. * سرمایهٔ عیش جاودانی غم تو بهتر ز هزار شادمانی غم تو گفتی که چنین واله و شیدات که کرد دانی غم تو و گر ندانی غم تو. (از مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۲۹) (آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۱۴).
کلمات همقافیه با «رحیمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر