معنی رحم

معنی رحم

8 بازدید
[ رَ ] (از ع، اِمص) مهربانی و عطوفت و شفقت و لرس و غمخواری و نرم دلی. (ناظم الاطباء). مهربانی. (دهار): رحم خواهی رحم کن بر اشکبار رحم خواهی بر ضعیفان رحمت آر.مولوی. خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد. حافظ. - بارحم؛ رحیم. رؤف. مهربان. که رأفت و رحمت داشته باشد. که مهر و شفقت داشته باشد. - بی رحم؛ که رحم و شفقت نداشته باشد. نامهربان. سخت دل. سنگدل : مرا گر قوم بی رحمان براندند بجوید رحمت و اقبال رحمان.ناصرخسرو. بار بی اندازه دارم بر دل از سودای عشقت آخر ای بی رحم باری از دلم برگیر باری. سعدی. چون دشمن بی رحم فرستادهٔ اوست بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست.سعدی. - بی رحمی؛ صفت بی رحم. نامهربانی. سخت دلی. سنگدلی : به بی رحمی از بیخ و بارش مکن که نادان زند تیشه بر خویشتن.سعدی. - رَحِمَ اللََّه؛ رحمت کند خدا. خداوند بیامرزاد. - رَحِمَ اللََّه نباش الاول؛ کنایه از هجو و مذمت شخص تازه و مدح اماثل و اقران او که قبل از او بوده اند و افسانهٔ شخص نباش معروف است. نظیر: صد رحمت به کفن دزد اول. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). - رَحِمَک اللََّه؛ خدا ترا بیامرزاد. خدا ترا رحمت کند. لفظی است که در مقام طلب رحمت و آمرزش برای کسی بکار رود. - رَحِمَهُمُ اللََّه؛ خداوند آنان را بیامرزد. خدا رحمت شان کند: و حکایات سیر ملوک ماضی رحمهم اللََّه... (گلستان). - امثال: رحم خوب است اگر در دل کافر باشد. (امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۸۲۵).
[ رَ ] (ع مص) مصدر به معنی رحامة. (ناظم الاطباء). و رجوع به رحامة و رَحَم شود. نالیدن شتر از زهدان پس از زه. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد).
[ رَ ] (ع اِ) رِحْم. رَحِم. زهدان (و هی مؤنثة). (از ناظم الاطباء). و رجوع به رَحِم و رِحْم شود. || خویشی و قرابت و اسباب آن. ج، ارحام. (منتهی الارب). و رجوع به رَحِم و رِحْم شود.
[ رَ حِ ] (ع اِ) رَحْم. رِحْم. زهدان و آن مؤنث است. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). جای کودک در شکم و آن را زهدان گویند. (از منتخب اللغات) (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (لغت فرس اسدی) (دهار). زهدان. (ترجمان القرآن ترتیب عادل ص ۵۱) (از نصاب الصبیان). جای کودک در شکم مادر و زهدان و زهگیر و تون و گوشه و بچه دان و بون و شَسْن و یوگان و پویگان و بوگان و زاقدان و بوهمان. (ناظم الاطباء). یوگان. (لغت فرس اسدی نسخهٔ خطی نخجوانی). بچه دان. مهبل. تخمدان. (یادداشت مؤلف). جای بزرگ شدن بچه در شکم. (از اقرب الموارد). جای کودک در شکم مادر. عضوی عضلانی و مجوف که دارای جداری ضخیم و قابل انقباض است و برای جا دادن و نمو تخم (تخمک لقاح شده) بکار می رود، بدین معنی که تخم بارورشده از شیپور رحم که دهانه اش مجاور تخمدان است خارج و داخل محوطهٔ رحم می شود. محل رحم در وسط لگن بین مثانه و راست روده و در داخل شیپورها و بالای مهبل و در پایین روده های نازک و قولون لگنی می باشد. (فرهنگ فارسی معین): معقومة؛ رحم بسته که قبول آبستنی نکند. (منتهی الارب). قرار مکین؛ رحم مادر. (ترجمان القرآن): و آدمی از آن روز که در رحم نطفه گردد تا آخر عمر یک لحظه از آفت نرهد. (کلیله و دمنه). در کتب طب چنین یافته می شود که آبی که اصل آفرینش فرزند آدم است چون به رحم پیوندد و به آب زن بیامیزد تیره و غلیظ شود. (کلیله و دمنه). اگر سرنگون خوانده ای مان رواست که ما از رحم سرنگون آمدیم.خاقانی. قهرش از بهر قطع نسل عدو رحم مادر عدم بشکافت.خاقانی. از رحم عروس بخت این حرم جلال را نوخلفان فتح بین وارث ملک پروری. خاقانی. باز نونو در رحمهای عروسان چمن نطفهٔ روحانیان بین کز نهان افشانده اند. خاقانی. چشمهٔ صلب پدر چون شد به کار هر رحم زآن مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من. خاقانی. همانا رحم زمین آن درختها را از بهر کاری معلوم تربیت می کرد و از برای روزی محتوم تربیت می داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۲۱). گر چنین کس را بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم.مولوی. به کلک قضا در رحم نقشبند.(بوستان). که چل روزش قرار اندر رحم ماند. (گلستان). سزد که روی اطاعت نهند بر در حکمش مصوری که درون رحم نگاشت جنین را. سعدی. || خویشی و قرابت و اصل قرابت و اسباب آن. ج، ارحام. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). به معنی قرابت که در رحم شریک باشد. (غیاث اللغات) (از کشف اللغات) (از منتخب اللغات) (آنندراج). خویشی. (آنندراج) (برهان) (ترجمان ترتیب عادل ص ۵۱). خویشاوندی. قرابت. (از مهذب الاسماء) (نصاب الصبیان). خویشی نزدیک. قرابت. وصلت. خلاف اجنبی. (یادداشت مؤلف). قرابت و مؤنث است. ج، ارحام. (از اقرب الموارد). در اصطلاح اهل فقه، خویشاوندی را گویند که دارای سهم الارث و عصبة نباشد، خواه مذکر باشد خواه مؤنث. (از کشاف اصطلاحات الفنون). - ذوالرحم؛ ذوالقرابة. (اقرب الموارد). - صِلهٔ رحم؛ اتحاد خویشان و اقوام و ملاقات دوستان خویشاوند. دیدار خویشاوندان. (ناظم الاطباء). - || انجمن آنان. (ناظم الاطباء). - قطع رحم؛ بریدن خویشاوندی. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). ترک خویشاوندی. (ناظم الاطباء): چون نبود خویش را دیانت و تقوی قطع رحم بهتر از مودت قربی.(گلستان). یاد دارم که یکی مدعی... بر قول من اعتراض کرد و گفت حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است. (گلستان). رجوع به رَحْم و رِحْم شود. || خویشاوند نزدیک. ج، ارحام. (دهار). خویش. (یادداشت مؤلف).
[ رِ ] (ع اِ) رَحِم. رَحْم. رجوع به رَحِم در همهٔ معانی شود.
[ رُ ] (ع مص) رُحُم. رحمت. بخشیدن کسی را و مهربانی و عطوفت نمودن بر او. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). بخشودن. مهربانی کردن. (منتهی الارب). و رجوع به رحمت شود. رَحِمَ اللََّه العباد و بهم؛ رسید به بندگان رحمت و بخشش خدا. (ناظم الاطباء). - ام الرحم یا ام رحم؛ مکهٔ معظمه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به ام رُحم شود.
[ رُ حُ ] (ع مص) رُحْم. رجوع به رُحْم شود.
[ رَ حَ ] (ع مص) رَحْم. مصدر به معنی رحامة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رَحِمتْ رَحَماً و رَحْماً؛ یعنی بیمار رَحَم گردید. (منتهی الارب). و رجوع به رحامة و رَحْم شود.

کلمات هم‌قافیه با «رحم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید