معنی رحل
7 بازدید
[ رَ ] (ع مص) ترک کردن شهری را. (از اقرب الموارد). کوچ کردن. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از صراح اللغة) (غیاث اللغات) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || پالان نهادن بر شتر. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از دهار) (از مصادر اللغهٔ زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || بلند کردن. رحل فلاناً بسیفه رحلاً؛ بلند کرد شمشیر خود را برای فلان. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بر اذیت صبر کردن. (آنندراج). بر اذیت کسی صبر کردن: رحلت له نفسی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سوار شدن بر شتر. (اقرب الموارد).[ رَ ] (ع اِ) پالان شتر. ج، اَرْحُل، رِحال. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). پالان شتر. (ترجمان القرآن ترتیب عادل) (از صراح اللغة) (از منتخب اللغات) (غیاث اللغات) (دهار). پالان اشتر با جمله آلتها و گویند پالان خر. ج، اَرْحُل، رِحال. (مهذب الاسماء). جهاز شتر که خردتر از قتب باشد. (از اقرب الموارد). جهاز شتر و آن خردتر از قتب باشد و مردان بر آن نشینند. (یادداشت مؤلف). مَرکب شتر. (غیاث اللغات). || مسکن و منزل. (از منتخب اللغات) (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد). مسکن و جای باش مرد. (ناظم الاطباء). جای باش مرد. (منتهی الارب) (آنندراج). بنگاه. (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف). خانه. مسکن. منزل. (یادداشت مؤلف). مثوی و منزل. گفته شود: «عاد المسافر الی رحله و الماء فی رحله»؛ ای منزله. (از اقرب الموارد) (آنندراج). || رخت و اسباب همراهی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). آنچه از اثاث همراه برداشته شود و فقط به ظرف اطلاق شود و در قرآن است: {/B«اِجْعَلُوا بِضََاعَتَهُمْ فِی رِحََالِهِمْ ». ۴-۷۱۲:۶۲/}(قرآن ۱۲/۶۲)؛ ای فی اوعیتهم. (از اقرب الموارد). رخت مسافر. (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف). رخت و اسباب. (از منتخب اللغات) (غیاث اللغات). اثاث و متاع. (یادداشت مؤلف): قلعه ای خواست که بدان مستظهر شود و رحل و ثقل و عیال و اموال خویش آن جایگاه فرستد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۶). - رحل اقامت؛ صاحب آنندراج به این کلمه معنی فروکش کردن داده است، اما استوار نیست و شعری که از محسن تأثیر نقل کرده، شاهد در رحل اقامت بودن است، به معنی قرار داشتن قرآن در جایگاه بخصوص آن : به صفا حسن رخت تا به قیامت باشد مصحف روی تو در رحل اقامت باشد. محسن تأثیر (از آنندراج). و رجوع به رحل در این معنی شود. - رحل اقامت افکندن؛ ساکن شدن. مقیم گردیدن. اقامت ورزیدن. مقیم شدن. القاء عصی. القاء جراء. (یادداشت مؤلف). || مجازاً، به معنی دو تختهٔ چوبین که قرآن مجید را در آن نهند در هنگام تلاوت. (از غیاث اللغات). دو تختهٔ صلیبی شکل و متقاطع که کتاب و یا قرآن مجید را هنگام قراءت بروی آن نهند و گیرخ و کیرخ نیز گویند. (ناظم الاطباء). چیزی باشد از چوب که در وقت تلاوت قرآن مجید بر آن گذارند و شعرا خط و ابروی خوبان را بدان تشبیه دهند. (آنندراج): قلم برداشت و با ما معمایی نهاد غریب و کتابی از رحل برگرفت و آن را بر پشت آن نبشت بخط خود به من داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۶۹).[ رُحْ حَ ] (ع ص، اِ) جِ راحِل. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «رحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر