معنی رحال
6 بازدید
[ رِ ] (ع اِ) نوعی از فرش و گستردنی. (ناظم الاطباء). گستردنی یمنی. (آنندراج) (منتهی الارب). گستردنی یمنی یا آنکه در یمن ساخته شود. (از اقرب الموارد). || جِ رَحْل. (منتهی الارب). جِ رَحْل. بارها. (حاشیهٔ دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی). || جِ رحل که به معنی کوچ کردن و پالان شتر است. (از آنندراج) (غیاث اللغات). رجوع به رحل شود. || یا ابن ملقی الرحال؛ در شتم گویند. (ناظم الاطباء). || آنچه برای سفر مهیا کنند: پس به گردونش نهاد او و عیال او گاو و گردون بکشیدند رحال او.منوچهری. او را بشکست و اموال و رحال و اثقال او برگرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۰). فکندم رحال و زمام جنیبت و الهمت بالنحر و النحر واجب. (منسوب به حسن متکلم).[ رَحْ حا ] (ع ص) ماهر و نیک دانا در پالان نهادن و سوار شدن شتر. (ناظم الاطباء). نیک دانا و ماهر در پالان نهادن. (آنندراج) (منتهی الارب). نیک دانا و ماهر در پالان شتر ساختن. (از اقرب الموارد). || کسی که پالان شتر سازد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه پالان شتر فروشد. (مهذب الاسماء). || کسی که به این طرف و آن طرف سفر کند. (ناظم الاطباء). این نسبت به کثرت سیاحت و مسافرت دلالت دارد. (از انساب سمعانی).[ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان اهر. سکنهٔ آن ۸ تن. آب آن از چشمه. محصولات آن غلات و حبوب و صنایع دستی آنجا فرش و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «رحال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر