معنی رجع
6 بازدید
[ رَ ] (ع مص) بازگشتن. برگشتن. (منتهی الارب). برگردیدن از چیزی. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). (به الی و عن متعدی شود) بازگشتن از سفر و از کار خود. (ناظم الاطباء). واگردیدن. (مصادراللغة زوزنی) (دهار): پرزنان ایمن ز رجع سرنگون در هوا کانّا الیه راجعون.مولوی. || بازگردانیدن. (دهار) (ترجمان ترتیب عادل ص ۵۱). بازگردانیدن کسی را. (ناظم الاطباء). بازگردانیدن چیزی را، لازم و متعدی است. (از اقرب الموارد). || بازگردانیدن بسوی چیزی: رجع الی الشی ء. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || جواب بازفرستادن. (دهار). || ملامت کردن یکدیگر را، قوله تعالی: {/Bیَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلی ََ بَعْضٍ اَلْقَوْلَ ۲۲-۲۶۳۴:۳۱/}(قرآن ۳۴/۳۱)؛ ای یتلاومون. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || گوارد شدن خورش ستور. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || فایده دادن سخن کسی بر کسی: رجع کلامی فیه. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). سودمند شدن سخن کسی بر کسی: رجع کلامی فیه، و از آن است: «ما هو الا سمع لیس تحته رجع». (از اقرب الموارد). || برگشتن: رجع الکلب فی قیئه؛ برگشت آن سگ و خورد قی کردهٔ خود را. (ناظم الاطباء). و از آن است: رجع فی هبته؛ اذا اعادها الی ملکه، و کذلک: رجعت المرأة الی اهلها بموت زوجها او بطلاق. (ناظم الاطباء). || به حال خود بازگشتن، گویند: الشیخ یمرض یومین فلایرجع شهراً؛ پیر دو روز بیمار میشود و تا یک ماه جسم و طاقت او به حال خود نیاید. (ناظم الاطباء). || گام زدن ستور و یا رد کردن دو دست خود را در سیر. || فروختن ناقه و ببهای آن ناقهٔ دیگری خریدن مثل آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رجعِ خالکوب بدن کسی را؛ خالکوبی کردن آنرا. (از اقرب الموارد).[ رَ ] (ع اِ) باران و آب کبیر. ج، رجعان. (مهذب الاسماء). باران که بعدِ باران آید. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). باران که پس از باران آید، و فی القرآن: {/B«وَ اَلسَّمََاءِ ذََاتِ اَلرَّجْعِ».۱-۴۸۶:۱۱/}(قرآن ۸۶/۱۱). (از اقرب الموارد). باران. (ترجمان ترتیب عادل ص ۵۱). || منفعت، قوله تعالی: و السماء ذات الرجع. ج، رُجْعان. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). نفع. (از اقرب الموارد). || روییدگی ایام بهار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). گیاه ایام بهار. || غدیر. ج، رِجاع، رُجْعان، رِجْعان. (از اقرب الموارد). ایستادنگاه آب و پارگین. زمینی که در آن سیل دراز کشد و درگذرد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). زمینی که در آن سیل امتداد یابد. (از اقرب الموارد). || آب و سرگین سگ و جز آن. || غائط. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). سرگین. (از اقرب الموارد). || طاعون. || بالای پشته. ج، رُجْعان. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). بالای تپه. (از اقرب الموارد). || ماده شتری که از سفری بازگردد بسفری: ناقة رجع سفر. (منتهی الارب) (آنندراج). || رجع کتف؛ اسفل آن. و آنرا مرجع کتف نیز گویند. (یادداشت مرحوم دهخدا). زیر شانه. (از اقرب الموارد). || خط زن واشمه. || جواب کتاب و نامه. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج). پاسخ نامه. (از اقرب الموارد).[ رِ ] (ع ص، اِ) ناقة رجع سفر؛ ماده شتری که از سفری بازگردد بسفری. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و رجوع به رَجْع شود.[ رُ جُ ] (ع ص) جِ رَجیع. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جِ رجیع، ستور که از سفری بازگردد بسفری. (آنندراج). || جِ رِجاع. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جِ رِجاع، مهار یا چیزی از مهار که بر بینی شتر باشد. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «رجع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جع» برای سرودن شعر