معنی رجال

معنی رجال

5 بازدید
[ رَ ] (اِ) عنکبوت و مگس گیر، از فرهنگ دساتیر نقل شده، و در برهان به زای معجمه آورده همانا سهو کرده. (انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به زجال در برهان شود.
[ رِ ] (ع اِ) جِ رَجُل. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل ص ۵۱) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). جِ رجل. بمعنی مردان. (غیاث اللغات) (از منتخب اللغات) (آنندراج). || جِ رِجْل. (ناظم الاطباء). || جِ راجل. (منتهی الارب) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || جِ رَجْلی ََ. (از اقرب الموارد). جِ رَجْلی ََ، زن پیاده. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || جِ رِجْلان. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || جِ رُجْلان. (منتهی الارب). رجوع به کلمه های مذکور شود. || مردان بزرگ و نامدار و مشهور و شاخص و باوجود. (ناظم الاطباء). مردان بزرگ و کامل. مردان تمام. مردان ورزیده و لایق. (یادداشت مرحوم دهخدا): فابتدرت الیه رجال یقلعون اباقبیس. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۳). بل میر حکیمیست که اندر دل او هست خیل و حشم و مملکت و گنج و رجالش. ناصرخسرو. تو از رجالی و اجرام چرخ را رسم است که کارهای عظیم آورد به پیش رجال. امیرمعزی. چو دست و زبان را نباشد مجال به همت نمایند مردی رجال.سعدی. - علم رجال؛ علم به احوال بزرگان، و بالاخص مردان روایت و حدیث. دانش شناختن مردان مشهور از علم و ادب و ارباب دول و کاردان و شرح دادن احوال آنان است. و اهل حدیث چون رجال یا علم رجال گویند مراد رجال حدیث و روایت است. بیوگرافی. شرح حال نویسی. (یادداشت مرحوم دهخدا). در شیعه برای مبارزه با سنیان بوجود آمده، سنیان می گفتند شیعه تاریخ ندارد. (از النقض ص ۵۱). || گاهی در فارسی آن را به الف و نون نیز جمع بندند و بمعنی مردان بزرگ و کامل و کارآزموده یا مأموران عالیرتبهٔ دولتی بکار برند: و در جملهٔ رجالان و قورکشان مردی منهی را پوشیده فرستادند که بر دست این قاصدان قلیل و کثیر هرچه رود بازنماید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۷). || وزرای دولت. (ناظم الاطباء).
[ رُجْ جا ] (ع ص) جِ راجل. (المنجد) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). جِ راجل، پیاده، خلاف فارِس. (آنندراج).
[ رَ ج جا ] (ع اِ) جِ رَجُل. (منتهی الارب). رجوع به رَجُل شود || جِ رَجِل. (منتهی الارب). رجوع به رجل شود. || جِ رَجَل. (منتهی الارب). رجوع به رَجَل شود.
[ رِ ] (اِخ) احمدبن ابی الرجال. مورخ و فقیه و شاعر از طایفهٔ زیدیهٔ یمن بود. از بزرگان حدیث روایت شنید. کتاب «مطلع البدور و مجمع البحور» از اوست و در آن شرح حال نزدیک به ۱۳۰۰ تن از رجال زیدیه را آورده و نیز دربارهٔ جغرافیا و فن مسکوکات و خط بحث کرده است. او بسال ۱۶۲۰ م. بدنیا آمد و بسال ۱۶۸۱ درگذشت. (از اعلام المنجد).
[ رِ ] (اِخ) علی بن ابی رجل، مکنی به ابوالحسن. منجم نامی. او مدتی در تونس زندگی کرد. او همان ابوالحسن مغربی است که در زمان شرف الدولهٔ بویهی تحت نظر ابوسهل ویجن فلکی در بغداد رصدی گرفتند. کتاب «الاحکام فی النجوم» از اوست و آن بزبان اسپانیایی است و از آن زبان به لاتین ترجمه شده است. و «ارجوزة فی التنجیم» نیز از تألیفات اوست. رجال بسال ۱۰۱۶ م. متولد شد و بسال ۱۰۶۲ م. درگذشت. (از اعلام المنجد). و رجوع به ابوالحسن مغربی شود.
[ رَجْ جا ] (اِخ) نام ابن عنقوه که با گروه بنی حنیفه بخدمت آن حضرت (ص) برسولی آمد و سپس مرتد گردید و پیرو مسیلمة کذاب گشت و در جنگ یمامة کشته شد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «رجال»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ال» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید