معنی رج
17 بازدید
[ رَ ] (اِ) صف. رسته. رده. رجه. قطار. (ناظم الاطباء). ردیف. راسته. رگه. مردف. (یادداشت مرحوم دهخدا). رژه : نه در بذل تو ذل امتناعست نه در بِرّ تو رجّ انتظار است.مسعودسعد. یک رج آجر و یک رج خشت؛ یعنی یک ردیف آجر. یک ردیف خشت. (یادداشت مرحوم دهخدا). از یک رج پله های سنگی بالا رفتند؛ یعنی از یک ردیف. (از یادداشت مرحوم دهخدا). - رج بستن؛ رده بستن. صف زدن. صف بستن. - رج شدن؛ قطار شدن. ردیف شدن. منظم شدن. - رج کردن؛ مردف کردن. قطار کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || منتظم. منتسق: کج می گوید اما رج میگوید. (یادداشت مرحوم دهخدا). || ریسمان. ریسمان بنایی. ریسمانی که روی آن رخت آویزند. (از فرهنگ فارسی معین).[ رَج ج ] (ع مص) جنبانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (مصادراللغة زوزنی) (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان ترتیب عادل بن علی) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جنبیدن سخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بازداشتن. (منتهی الارب) (آنندراج). بازداشتن کسی از کار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دروازه ساختن. (منتهی الارب) (آنندراج). ساختن دروازه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ رَ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان ملایعقوب بخش مرکزی شهرستان سراب. سکنهٔ آن ۱۱۴ تن است. آب آن از رودخانه و چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و بزرک است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ رَ ] (اِخ) دوازدهمین جد زرتشت که در تاریخ طبری بدین صورت و در مروج الذهب بصورت «ارج» و «آرج» و در بندهشن و دینکرد و زاداسپرم بصورت «راجان» و «آئیریک» آمده است. رجوع به جدول برابر ص ۶۹ کتاب مزدیسنا شود.
کلمات همقافیه با «رج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رج» برای سرودن شعر