معنی ربیع

معنی ربیع

6 بازدید
[ رَ ] (ع اِ) بهار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). فصل بهار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). موسم بهار. (غیاث اللغات). بهارگاه. (دهار). فصلی از چهار فصل سال است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). یکی از فصول سال است از ۲۱ آزار تا ۲۱ حزیران. ج، اَرْبِعة، رِباع، اَرْبِعاء. (از المنجد). یکی از چهار فصل سال است از فروردین تا آخر خرداد: وین هدهد بدیع درین اول ربیع برجاس وار تاجی بر سر نهاده وی. منوچهری. به دیماه خوف آتش غم سپر کن که اینجا ربیع رجایی نیابی.خاقانی. در ربیع دولتت هرگز خزان را ره مباد فارغم زآمین که دانم مستجابست این دعا. خاقانی. هزار فصل {aربیعش a} جنیبه دار جمال هزار فضل ربیعش خریطه دار سخا.خاقانی. خوان ساخته برسم کیان اهل مکه را رسم کیان ربیع دل مکیان شده.خاقانی. نقاش ربیع نقشهای بدیع بر اطراف کوه و هامون نگاشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۱). از گل آن روضهٔ باغ رفیع ربع زمین یافته رنگ ربیع.نظامی. کدامین ربع را بینی ربیعی کز آن بقعه برون ناید بقیعی.نظامی. اندرآمد جوحی و گفت ای حریف وی وبالم در ربیع و در خریف.مولوی. اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. (گلستان). در فصل ربیع که آثار صولت برد آرمیده. (گلستان). - ربیع رابع؛ مبالغه است (منتهی الارب)، یعنی بهار بسیار فراخ با ارزانی. (آنندراج). مخصب. ج، اَرْبِعاء، رُبعان. (المنجد). - ابوالربیع؛ هدهد. (آنندراج) (اقرب الموارد). - یوم الربیع؛ از جنگهای اوس و خزرج است. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || باران بهاری. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). باران بهاری. ج، اَرْبِعة. (دهار) (مهذب الاسماء). || بهره ای از آب مر زمین را، گویند: فلانی را از این آب ربیعی است. (از منتهی الارب). || آنچه از سبزی چهارپایان خورند. ج، اربعة. (از اقرب الموارد). || نهر خرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). جوی خرد. (مهذب الاسماء). بخشی از آب در زمین. ج، رُبُع. (از المنجد). || چهاریک. ج، اَرْبِعاء. (مهذب الاسماء). چهاریک. ج، رُبُع. (منتهی الارب) (آنندراج). یک چهارم. || نام دو ماه از ماههای قمری، و الربیع ربیعان، ربیع الشهور و ربیع الازمنه فربیع الشهور شهران بعد صفر و لایقال فیه الاشهر ربیع الاول و شهر ربیع الآخر و اما ربیع الازمنة فربیعان الربیع الاول الذی یأتی فیه النور و الکماة و الربیع الثانی الذی تدرک فیه الثمار. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). ربیع الاول و ربیع الآخر. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به ربیع الاول و ربیع الآخر شود. - ربیع نخست؛ ربیع الاول : بود حقیقت ز شمار درست بیست وچهارم ز ربیع نخست.نظامی. محرّم زر است و صفر آینه ربیع نخست آب و دیگر غنم.؟ و رجوع به ربیع الاول شود. || (اصطلاح تصوف) مقام بسطت در قطع مسافت سلوک. مقام بسطت را گویند در قطع سلوک. (فرهنگ مصطلحات عرفانی سجادی).
[ رُ بَ ] (ع اِ مصغر) مصغر ربیع. (منتهی الارب).
[ رَ ] (اِخ) از عشایر شرقی اردن واقع در لواء واسط. (از معجم قبایل العرب ج ۳).
[ رَ ] (اِخ) فرعی است از دو تیره از قبیلهٔ بنی سعد که سرزمین آنان جزو طایف بشمار است و در جنوب شرقی آن قرار دارد. (از معجم قبایل العرب ج ۳).
[ رَ ] (اِخ) قبیله ای از عرب. (یادداشت مرحوم دهخدا): چو تیز گشت به حمله عنان شاه عجم نماند یک تن از آن قوم چون ربیع و مضر.عنصری. دل پدر ز پسر گاهگاه سیر شود دلش همی نشود سیر از ربیع و مضر.فرخی. و رجوع به معجم قبایل العرب ج ۲ شود.
[ رُ بَ ] (اِخ) قبیله ای از تمیم از عدنانی. (از معجم قبایل العرب ج ۳).
[ رَ ] (اِخ) کوهی است یا مناره ای خرد. (منتهی الارب) (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «ربیع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید