معنی واژه رباع
6 بازدید
[ رُ ] (ع اِ) چهارچهار. (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن). چهارگان. (آنندراج). چهارگان، و آن معدول است از اربعةاربعة، و از اینروست که صرف آن ترک شده است، و اعمش رُبَع بجای رباع خوانده است. (از منتهی الارب). معدول است از اربعةاربعة با تکرار، گویند: قوم رباع آمده؛ یعنی چهارچهار. (از اقرب الموارد). چهارگان و چهار و چهار هر چیز که مشتمل بر چهار جزء بود در آن معدول است از اربعة اربعة برای مذکر و مؤنث و اربع اربع، و کذلک مربع. || چهار خال طاس در بازی. (ناظم الاطباء).[ رِ ] (ع اِ) جِ رَبع، به معنی اهل خانه. (از متن اللغة) (از منتهی الارب). || جِ رُبَع، بمعنی شتربچه ای که در بهار بدنیا بیاید. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || جِ رَبْعة. (منتهی الارب) (از متن اللغة). رجوع به ربعة شود. || جِ رَباع. (منتهی الارب). و رجوع به رَباع شود. || جِ رَبْع، بمعنی منزل و موطن. (از متن اللغة) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به رَبْع شود: و جهان از سایهٔ سیاست و عدل او روشن و بقاع و رباع اقالیم عالم گلشن. (تاریخ جهانگشای جوینی). و بقاع و رباع از هبوب نسیم صبا خوش و خرم گشت. (تاریخ جهانگشای جوینی). ماوراءالنهر مشتمل بر بلاد و بقاع و نواحی و رباع است. (تاریخ جهانگشای جوینی). و سبزهٔ ازهار از صحرا و مرغزار بجوشید و ربیع رباع آراست. (تاریخ جهانگشای جوینی). || جِ ربیع. (ناظم الاطباء) (متن اللغة). رجوع به ربیع شود. || جِ رُبَعة، بمعنی شتربچهٔ ماده ای که در بهار زائیده شود. (از اقرب الموارد). و رجوع به ربعة شود. || جِ رباعی. (از ناظم الاطباء). رجوع به رباعی شود. || جِ رُبْع. (از ناظم الاطباء). رجوع به رُبع شود.[ رِ ] (ع مص) مرابعة. (ناظم الاطباء). بهارمزد کردن مثل مشاهره و مصایفه یعنی تابستان مزد کردن. (منتهی الارب): استأجره رباعاً؛ ای مجعولاً له الربع کالمشاهرة. (از اقرب الموارد). و رجوع به مرابعة شود.[ رَبْ با ] (ع ص) بسیار خرندهٔ خانه و منزلها. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). مرد که رباع یعنی منازل، بسیار میخرد. (از اقرب الموارد).[ رَ ] (ع اِ) حالت نیکو: و هم علی رباعهم، ای علی حالة الحسنة او امرهم الذی کانوا علیه؛ آنان بر رباعشان هستند، یعنی بر آن حالت نیکو یا کاری که در آن بودند. (از اقرب الموارد). شأن و حالی که شخص بر آن باشد و آن جز در خوبی حال نباشد و استقامتی که شخص دارا باشد. (از ناظم الاطباء). حالتی نیکو یا امری که مشخص بر آن باشد. (از منتهی الارب). || طریقه و روش. (ناظم الاطباء). || (ص) حیوانی که دندان رباعی افکنده باشد، گویند: فرس رباع و جمل رباع. (ناظم الاطباء). آنکه دندان رباعی را افکنده باشد. (آنندراج) (از اقرب الموارد). آنکه دندان رباعی را افکنده باشد و در گوسفند در چهارسالگی و در شتر در هفت سالگی باشد. جِ رُبْع، رُبَع، رِبْعان، رِباع، اَرباع. (از متن اللغة): در سال چهارم [ بچه اسب ] رباع بود و این گاهی بود که دندان رباعی او بیفتد و بجای آن دیگر برآیند. (تاریخ قم ص ۱۷۸). و نیز بچهٔ گاو را در سال چهارم رباع گویند. (تاریخ قم ص ۱۷۸). کره اسبی را که به چارسالگی برسد رباع خوانند و مؤنث آن رباعیة است. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۳۰). حیوانی که دندان رباعیهٔ او برآید. (از متن اللغة).[ رِ ] (اِخ) موضعی است. (از ابن درید) (از معجم البلدان).[ رَ عِنْ ] (ع ص) آنکه دندان رباعیة را افکنده باشد، ولی در حالت نصب تمام گفته شود «رباعی» رکبت برذوناً رَباعیاً، و جمل رَباعٍ، رِباعٌ. ج، رُبْع، رُبُع، رِباع، رِبْعان، رُبَع، اَرباع، رَباعیات. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به رَباعی شود.