معنی رباح
5 بازدید
[ رَ ] (ع مص) سود کردن. (دهار) (مصادراللغهٔ زوزنی چ بینش) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). رِبْح. رَبْح. (ناظم الاطباء) (متن اللغة) (اقرب الموارد). و رجوع به مصادر فوق شود: رباح کسی در بازرگانی خویش، رباح بازرگانی کسی؛ فزونی یافتن تجارت کسی و برتری و بسیار سود بردن وی در آن. (از متن اللغة). رباح کسی در تجارت خویش؛ بنهایت و کمال آن رسیدن و بدست آوردن سود. (از اقرب الموارد). رباح تجارت کسی؛ سود بردن در آن. (از اقرب الموارد).[ رَ ] (ع اِ) سود. (منتهی الارب) (آنندراج) (دهار) (مهذب الاسماء) (از معجم البلدان). فزونی در تجارت، و آن اسم است برای آنچه سود برده میشود. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة): آن یکی در کشتی ازبهر رباح وآن یکی بافسق و دیگر باصلاح.مولوی. || جانوری است شبیه گربهٔ زباد و از رستهٔ آن، و اگر نباشد، شهری است که کافور بدانجا نسبت داده میشود. (از متن اللغة). جانور کوچکی است مانند گربه و آن گربهٔ زباد است زیرا زباد از آن گرفته میشود. (از اقرب الموارد).[ رِ ] (ع اِ) جِ رَبَح. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (متن اللغة). رجوع به رَبَح شود. || جِ رابح. (منتهی الارب) (متن اللغة). رجوع به رابح شود. || جِ رُبَح. (متن اللغة). رجوع به رُبَح شود.[ رُ ] (ع اِ) رباح. میمون نر. اسمی است از رُبّاح که زمخشری تخفیف آنرا جایز شمرده است. (از اقرب الموارد). میمون نر. مخفف رُبّاح در لهجهٔ یمن. || بچهٔ میمون. (از متن اللغة). || بچه شتر لاغر. (از اقرب الموارد).[ رُبْ با ] (ع اِ) بزغاله. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از تاج العروس). ج، ربابیح. (اقرب الموارد). || کبی نر. (منتهی الارب) (آنندراج) (دهار) (ناظم الاطباء). میمون نر، و بتخفیف نیز در لهجهٔ یمن آید. (از متن اللغة). و فی المثل: هو اجبن من رباح. (منتهی الارب). کبی. (مهذب الاسماء). میمون نر، و زمخشری تخفیف آن را نیز جایز شمرده است. (از اقرب الموارد). || بچه شتر لاغر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || نوعی از خرما. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس). || جانوری است مانند گربه که عطر زباد از آن گیرند. (از منتهی الارب) (از مهذب الاسماء) (از معجم البلدان). نام جانوری است مانند گربه که عطر زباد از آن میگیرند. دمیری در حیوةالحیوان گفته این درست است و جوهری چنین پنداشته که رباح نام جانور کوچکی است که از آن کافور گیرند و آن را در نسخه ای بخط خودش نوشته است، و آن عجیب است زیرا که کافور صمغ درختی است در هند که در داخل چوب قرار میگیرد و اگر تکان داده شود صدا میکند و میریزد و رباحی نوعی از آن است، جوهری بعد که به اشتباه خود پی برده گفته رباح شهری است که از آن کافور بدست آید ولی آن هم وهمی بیش نیست. (از منتهی الارب). نام جانوری مانند گربه که کافور از وی گیرند و کافور رباحی بدان منسوب است، و این غلط است چه کافور صمغ درخت است. (آنندراج). || پرنده ای که پرها و دمش سرخرنگ است و از گیاه پر تغذیه کند. (از متن اللغة). || نام ساقی. || نام جماعتی است. (منتهی الارب) (آنندراج).[ رَ ] (اِخ) نام شهری است که کافور از آنجا بدست آید. (از اقرب الموارد). این معنی را صاحب منتهی الارب مردود شناخته است. رجوع به منتهی الارب در معنی «نام جانور...» همین کلمه شود.[ رَ ] (اِخ) نام نهری بوده در نزدیکی نهر ریگستان و شهر بخارا در عهد رودکی، و نزدیک هزار بستان و کاخ را بجز اراضی سیراب میکرد. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج ۱ ص ۹۶ شود.[ رَ ] (اِخ) قلعه ای است به اندلس. (آنندراج) (از متن اللغة). قلعه ای است به اندلس و از آن قلعه است محمدبن سعد لغوی و قاسم بن شارب فقیه و محمدبن یحیی نحوی. (منتهی الارب) (تاج العروس). نام شهری واقع در اندلس از اعمال طلیطلة. (از معجم البلدان). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.[ رَ ] (اِخ) از آزادشدگان بنی جحجبا (جحجبی ََ) و از صحابه است که در واقعهٔ اُحُد حضور داشته و بنابه روایتی در غزوهٔ یمامه کشته شده است. (از قاموس الاعلام ترکی) (از الاصابة ج ۱ قسم ۱).[ رَ ] (اِخ) از صحابهٔ رسول و آزادشدهٔ حارث بن مالک انصاری بود که در غزوهٔ یمامه بشهادت رسید. (از قاموس الاعلام ترکی) (از الاصابة ج ۱ قسم ۱). و رجوع به رباح (آزادشدهٔ بنی جحجبا) شود.[ رَ ] (اِخ) یا رباح الاسود یا رباح حبشی. پدر بلال حبشی، غلام و مؤذن معروف پیغمبر. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۷۳ و قاموس الاعلام ترکی و عقدالفرید ج ۵ ص ۱۶ و الاصابة ج ۱ قسم ۱ شود.[ رَ ] (اِخ) از صحابهٔ رسول و مکنی به ابوعبده از مردم شام بود. پسرش عبده از وی روایت دارد. (از قاموس الاعلام ترکی) (از الاصابة ج ۱ قسم ۱).
کلمات همقافیه با «رباح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر