معنی رای

معنی رای

7 بازدید
(اِ) نوعی ماهی است. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۱۷۰).
(هندی، اِ) نامی که بدان حکمرانان نواحی هند را بازخوانند. راجهٔ هند. (غیاث اللغات). راجه و پادشاه هند. ج، رایان. (ناظم الاطباء). پادشاه هند. (شرفنامهٔ منیری). نام پادشاه هندوان. (از فرهنگ سروری). لقب شاهان هند. (از فرهنگ شعوری ج ۲ ورق ۱۶). پادشاه هند را رای گویند. (مجمل التواریخ و القصص). لقب امیر قنوج. (از حدود العالم). در سنسکریت رای بمعنی راجه و پادشاه است از ریشهٔ رج ، رنج ، رینج بمعنی سلطنت کردن، حکومت کردن. (از حاشیهٔ برهان چ معین). لقب ملوک هند. (رشیدی). پادشاهان غرشستان را در اصطلاح اهل آن بقعه شار خوانند چنانکه خان، ترکان را و رای، هندوان را و قیصر، رومیان را. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۷). لقب ملوک قنوج است چنانکه خان لقب ملوک ترکستان و شاه لقب ملوک ایران و شار لقب ملوک غرجستان و تبع لقب ملوک حمیر و یمن، و قیصر لقب ملوک روم و آخشید لقب ملوک فرغانه و نجاشی لقب ملوک حبشه و حرقل لقب ملوک شام و اسپهبد لقب ملوک تبرستان و مازندران، و افشین لقب ملوک اسروشنه و مهراج لقب ملوک جزایر بحر شرقی و بطلمیوس لقب سلاطین اسکندریه و نمرود لقب پادشاهان کلدانی و سریانی و فرعون لقب پادشاهان مصر و قبط، و خوارزمشاه و شیروانشاه لقب ملوک خوارزم و شیروان، و مصمعان لقب ملوک دیماوند و ماهویه لقب ملوک مرو و ترخان لقب ملوک سمرقند و رازویه لقب ملوک سرخس و گوزکانان خدا لقب ملوک گوزکانان، و بر این قیاس قنوج معرب کنوج است، و کنوج ملک سند است. (آنندراج) (انجمن آرا). پادشاه هندوان باشد. (فرهنگ اوبهی): پیام شهنشاه با وی بگفت رخ رای هندی چو گل برشکفت.فردوسی. چو آن نامهٔ رای هندی بخواند برخ آب دیده همی برفشاند.فردوسی. نگار رخم را ز قنوج رای فرستد همی سوی خاورخدای.فردوسی. نگر تا پسند آید اندر خرد کجا رای را شاه فرمان برد.فردوسی. چو من بگذرم زین سپنجی سرای به قنوج بهرامشاه است رای.فردوسی. گاهی بدریا در شوی، گاهی به جیحون بگذری گه رای بگریزد ز تو، گه رام و گه خان، گه تگین. فرخی. ز جنگ شار سپه را به جنگ رای کشید ز خواب خواست همی کرد رای را بیدار. فرخی. همی نگون شود از بأس و از مخافت تو به تُرک، خانهٔ خان و به هند، رایت رای. عنصری. ای خداوندی که فرمان ترا ماند همی تخت خان و طوق فور و تیغ قیصر، تاج رای. منوچهری. و هنوز به جیلم بود که خبر رای بزرگ و احوال رای کشمیر رسید و اینجا بودیم که خبر رسید که رای کشمیر گذشته شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۴۳). عزیز و قیصر و فغفور را بمان که درست نه شام ماند و نه شیرو نه رای ماند و نه رام. نجیبی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رایان ترا مسخر و شاهان ترا مطیع گردون ترا مساعد و اقبال دستیار. مسعودسعد. داده رایان به بندگیش رضا کرده شاهان به چاکریش اقرار.مسعودسعد. بعد از آن نریمان را بهندوستان فرستاد [ جمشید ] تا پسر رای هندو را بگرفت که عاصی شده بود. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۲). و از حال بزرگان رای و مشاهیر شهر و فلاسفه میپرسید. (کلیله ص ۴۸۰). رای هند فرمود برهمن را که بیان کن از جهت من مَثَل دو تن که به یکدیگر دوستی دارند. (کلیله ص ۳۱۸). رای سدید و بأس شدید ورا شدند قیصر به روم رام و مسخر به هند {aرای.a} سوزنی. ری بدین طوطی ز هند و رای به خدمت ری هندی و رایی فرست.خاقانی. و از راههای دور رایان و براهمه بیایند و خود را در آن آب شورانند و آنرا سبب نجات و رفع درجات خویش شناسند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۴). و از خزاین چند رای از زر و سیم و جواهر نفیس و یواقیت ثمین سه هزار بار هزار دینار حاصل شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۹). دختر {aرای a} را به عقل و به رای خواست و آورد کام خویش بجای.نظامی. بعون ایزد ار فرمان دهی کمتر غلامی را بیک ساعت نشاند رای و خان را رایی و خانی. ابوعلی مروزی. طمع کرده رایان چین و چگل چو سعدی وفا زآن بت سنگدل.سعدی. و در یک جشن برو فغفور چین و خاقان ترک و رای هند و قیصر روم او را دستبوس کردند. (نزهةالقلوب ج ۳ ص ۱۰۸). سلطان عقل، تابع فرمان {aرای a} اوست زآن سان که رای تابع قول برهمن است. سلمان ساوجی (از شرفنامه). صف آرای شد کشورآرای هند روان شد به میعادگه رای هند. هاتفی (از شعوری). - رای برین؛ مهاراجه. (یادداشت مؤلف) . راجهٔ بزرگ. بزرگ راجگان : بهو شاه قنوج و رای برین درودت فرستاد و چند آفرین.اسدی. - رای بهیم؛ حاکم و فرمانروا و راجهٔ بهیم که نام شهری است در هند، و آنرا «بهیم نغز» و «بهیم نگر» نیز گویند: همیشه رای بهیم اندر آن مقیم بدی نشسته ایمن و دل بر نشاط و ناز و بطر. فرخی.
(ع اِ) جِ رایت. (اقرب الموارد) (المنجد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به رایت شود.
(اِخ) دهی است از دهستان نهبندان بخش شوسف شهرستان بیرجند، واقع در شش هزارگزی شمال باختری شوسف و ۴هزارگزی باختر شوسهٔ عمومی مشهد - زاهدان. این ده در دامنهٔ کوه قرار گرفته است و هوای آن معتدل و سکنهٔ آن ۱۱۷ تن میباشد. آب ده از قنات تأمین میشود و محصول عمدهٔ آن غلات و لبنیات و پیشهٔ مردم کشاورزی و دامپروری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «رای»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ای» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید