معنی راویة
5 بازدید
[ یَ ] (ع ص، اِ) مؤنث راوی. رجوع به راوی شود. || توشه دان و مشک که در آن آب باشد یا عام است. (منتهی الارب) (آنندراج). ظرف آب از چرم. (از غیاث اللغات). خیک بزرگی که دو دهن داشته باشد یکی بالای سر حیوانات که از آنجا پر کنند و یکی کوچک محاذی سر حیوان و از آنجا خالی کنند. (لغت محلی شوشتر خطی متعلق بکتابخانهٔ مؤلف). توشه دان که در آن آب است سفر را. ج، روایا. (یادداشت مؤلف): صد هزاران خلق اندر بادیه سر چو کویی بی عصا و راویه.مولوی. بنده ای میشد سیه با یک شتر راویه از آب صافی کرده پر.مولوی. || ستور آبکش. (منتهی الارب) (آنندراج). شتر آبکش. (غیاث اللغات). اشتر و استر و خری که بر آن آب بار کنند راه را. ج، روایا. (یادداشت مؤلف). || راوی. بازگویندهٔ سخن از کسی (و تاء آخر کلمه برای مبالغه است). (از منتهی الارب). روایت کننده. (لغت محلی شوشتر). مرد یا زنی بسیارروایت. (یادداشت مؤلف). راوی. بازگویندهٔ شعر از کسی (و تاء آخر کلمه برای مبالغه است). (منتهی الارب) (آنندراج): آورده اند که راویة جریر و راویة نصیب و راویة کثیر و راویة جمیل و راویة احوص در مدینه گرد آمدند و هر یک ادعا داشتند که شاعر او شاعرتر از دیگرانست... (از موشح ص ۱۵۹).[ یَ ] (اِخ) جایگاهی است در غوطهٔ دمشق که قبر ام کلثوم و مدرک بن زیاد فزاری صحابی در آن است . و زیاد نخستین مسلمانی است که در این دیه بخاک سپرده شده است. (از معجم البلدان).[ یَ ] (اِخ) حمادبن ابی لیلی شاپوربن مبارک بنی عبیدة دیلمی کوفی غلام بنی بکر وابل، و معروف به راویة. رجوع به حمادبن میسرةبن المبارک در این لغت نامه و حبیب السیر چ سنگی تهران ج ۱ ص ۲۵۲ و الاعلام زرکلی ج ۳ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۲۱۱ شود.
کلمات همقافیه با «راویة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یة» برای سرودن شعر