معنی راود
8 بازدید
[ وَ ] (اِ) زمین پست و بلند و پشته پشتهٔ پر آب و علف. (برهان) (آنندراج) (اوبهی) (جهانگیری) (از صحاح الفرس) (رشیدی) (از شرفنامهٔ منیری) (فرهنگ اسدی): فسیله به راود همی داشتی شب و روز در دشت بگذاشتی. فردوسی (از آنندراج). کبک دری گر نشد مهندس و مساح این همه آمد شدنش چیست به راود. منوچهری. ابر بهار بازکند مطرد سیاه هرگه که گرد خویش به راود کند همی. (منسوب به منوچهری). ز راود به راود ز بیدا به بیدا ز وادی به وادی ز کردر به کردر. ؟ (از سندبادنامه ص ۲۶۵). الا تا زمی از کوه پدید است و ره از رمه بکوه اندر زر است و بره بر شخ راود. عسجدی (از فرس اسدی چ اقبال). || آنجا که سبزهٔ نورسته باشد و آبهای روان. (شرفنامهٔ منیری). سبزه زار و چمن. (فرهنگ شاهنامه). || ناصافی و تیرگی آب. (ناظم الاطباء) (برهان) (از شرفنامهٔ منیری). || در بیت زیر که صاحب لسان العجم (شعوری) در ذیل کلمهٔ پیکند آورده اشتباه کرده است : هرآنچه راود آن را بسالها پیوست هر آنچه قارون آن را بعمرها پیکند. رودکی (از شعوری). و کلمه «داود» است نه راود، و مفهوم بیت این است که هر آن حلقه های زرهی که حضرت داود پیغمبر بهم پیوست؛ چنانکه مولوی گوید: رفت لقمان سوی داود از صفا کو همی پیوست زرین حلقه ها.مولوی.
کلمات همقافیه با «راود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر