معنی راه یافتن
7 بازدید
[ تَ ] (مص مرکب) پیدا کردن راه. اهتداء. (تاج المصادر بیهقی). تهدی. مشی. (منتهی الارب): اگر راه یابد کسی زین جهان بباشد ندارد خرد در نهان.فردوسی. تا راه توان یافتن به دریا ز ستاره تا دور توان گفت به توشه ز فیافه. منوچهری. - راه بازیافتن؛ هدایت شدن. (یادداشت مؤلف): و بپارسی [ ثوابت را ] بیابانی خوانند ازیرا که گم شده بدان راه بازیابد به بیابان و دریا اندر. (التفهیم). || جا گزیدن. جای گرفتن. اتصال یافتن. پیوستن. متصل شدن : هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری در دل نیافت راه که آنجا مکان تست. سعدی. قطره بدریا چو دگر راه یافت نام و نشانش همه دریا شود.اوحدی. || نفوذ یافتن. رسوخ کردن. تسلط پیدا کردن. رخنه کردن. اثر کردن. مسلط شدن : همه کشورم کوه و دره است و چاه نیابد برین بوم و بر دیو، راه.فردوسی. چون درو عصیان و خذلان تو ای شه راه یافت کاخ ها شد جای کوف و باغها شد جای خار. فرخی. و چون ترسیدند [ طغرل و سپاهش ] ... به تعجیل براندند تا سوی نسا روند که رعبی و فزعی بزرگ برایشان راه یافته است. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۶۰۶). اما اینقدر دانم که از امیرک نامه رسیده است بحادثهٔ آلتونتاش و حال این خداوند دیگر شده است و نومیدی سوی او راه یافته (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۶۵۲). چون لختی خلل راه یافت به خلافت عباسیان. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۶۶۵). اما خرج به اندازهٔ دخل کن تا نیاز اندر تو راه نیابد. (قابوسنامه). چو زین منزلگه کم بیش ها بیرون شود زآن پس نیابد راه سوی او زیادتها و نقصانها. ناصرخسرو. نظم نگیرد بدلم در غزل راه نیابد بدلم در غزال.ناصرخسرو. و اول خللی و خرابی که در اصطخر راه یافت آن بود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۶). چون از ملک [ جمشید ] چهارصدواند سال بگذشت و دیو بدو راه یافت و دنیا در دل او شیرین گردانید... (نوروزنامه). تحیر و تردد بدو [ شیر ] راه یافته است. (کلیله و دمنه). بطر آسایش... بدو [ شتربه ] راه یافت. (کلیله و دمنه). و مثال این همچنان است که مردی در حد بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر از جهت او نهاده باشد فرحی بدو راه یابد. (کلیله و دمنه). که فساد کلی در ملک و دین راه یابد. (گلستان). غازان خان... درآمد و اندیشه... گماشت و همگی همت بر آن مصروف داشت که تدارک خللها که به امور ملک راه یافته بود کند. (تاریخ غازانی ص ۲۵۲). نیست جز بیرون در، جای اقامت حلقه را راه در دلها نیابد چون بود گفتار، کج. صائب. || دسترس پیدا کردن. موفق شدن. توفیق یافتن. اجازه یافتن : و نامه نبشته آمد نزدیک آغاجی بردم و راه یافتم تا سعادت دیدار همایون خداوند [ مسعود ] دیگر باره یافتم. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۱۱). پس رقعتی نبشت [ بونصر مشکان ] بامیر [ مسعود ] و مرا [ بیهقی را ] داد و ببردم و راه یافتم و برسانیدم. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۱۲). چون نباشدت عمل راه نیابی سوی علم نکند مرد سواری چو نباشدش رکاب. ناصرخسرو. یکی به تیم سپنجی همی نیابد راه ترا رواق ز نقش و نگار چون ارم است. ناصرخسرو. اغتثاث؛ راه یافتن بسوی چیزی. (منتهی الارب). || اطلاع یافتن. آگاه شدن. پی بردن. آگاهی یافتن. معرفت یافتن. رسیدن : ز بیگانه پردخت کن جایگاه بدین راز ما تا نیابند راه.فردوسی. نیابی به چون و چرا نیز راه نه کهتر بر این دست یابد نه شاه.فردوسی. نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه.فردوسی.
کلمات همقافیه با «راه یافتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر