معنی راه داشتن
7 بازدید
[ تَ ] (مص مرکب) اجازه درآمدن داشتن. اجازهٔ ورود داشتن. اجازهٔ وصل داشتن. مأذون بودن بدر آمدن. بار داشتن : گو برو و آستین ز خون جگر شوی هرکه درین آستانه راه ندارد. حافظ (از بهار عجم). چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد چه مسجدی، چه کنشتی، چه طاعتی، چه گناهی. فروغی بسطامی. اندیشه ندارد دلم از آتش دوزخ تا راه در آتشکدهٔ خوی تو دارم. ناصرالدینشاه. || ارتباط داشتن. متصل بودن. اتصال داشتن. قابل عبور بودن از یکی بدیگری : همهٔ این جرزها متحرک بود و بهم راه داشت. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۴). راهی ار با خدا داری، بس کن از این سمتکاری. (یادداشت مؤلف). || ربطهٔ غیرشرعی داشتن زنی با مردی یا مردی با زنی. (یادداشت مؤلف). - راه داشتن با کسی؛ با او رابطه نامشروع داشتن، چنانکه زنی با مردی، یا مردی با زنی. (یادداشت مؤلف). - راه داشتن بهم نسبتی با کسی؛ خویش و پیوند و متصل و وابسته بودن : نبی آفتاب و صحابان چو ماه بهم نسبتی یکدگر راست راه.فردوسی. || راه گرفتن. راه بستن : این اسماعیلیان در اعمال اصفهان دست درازی میکردند و راه میداشتند تاش فراش تاختن آورد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۶۵).
کلمات همقافیه با «راه داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر