معنی راهی
7 بازدید
(ص نسبی) از «راه» بمعنی طریق + «یا» نسبت، هر چیز منسوب به راه. (فرهنگ نظام). || مسافر. (ناظم الاطباء). کاروانی. سفری. (یادداشت مؤلف): زمین هفت کشور به شاهی تراست سپاهی و گاهی و راهی تراست.فردوسی. از من بردی تو دزد بی رحمت دزدان نکنند رحم بر راهی.ناصرخسرو. این جهان راهست و ما راهی و مرکب، خوی ماست رنجه گردد هر که از ما مرکبش رهوار نیست. ناصرخسرو. || راه رونده. (ناظم الاطباء) (برهان) (فرهنگ نظام) (آنندراج). سالک. رونده : نپیمایی بدل راه تباهی کزو رسته نگردد هیچ راهی. (ویس و رامین). به راه شوق مرا ضعف مانع است سلیم ترا چو قوت رفتار هست راهی باش. محمدقلی سلیم (از بهار عجم). - راهی نمودن؛ روانه ساختن. برفتن واداشتن. گسیل کردن : علم خان که بنی عم از هفتصد سوار افغانی در تحت اختیار داشت به آذربایجان راهی نمود که برده در قلعهٔ ارومیه به حفاظت نگاهدارند. (تاریخ زندیهٔ گلستانه). || نان لواش. (ناظم الاطباء) (از برهان) (آنندراج). قسمی از نان بود که بیشتر برای راه مسافر پخته میشد. (فرهنگ نظام): باده خوردی ولیک ماهی نه دوغ خوردی ولیک راهی نه. سنایی (از فرهنگ نظام). || عاقل، فهمیده. خردمند: سلطان مسعود... راهی تر و بزرگتر و دریافته تر از آن بود که تا خواجه احمد حسن بر جای بود وزارت بکسی دیگر دهد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۴۹).(ع ص) اسم فاعل از ریشهٔ «رهو» که به اعلال «راه» میشود. فراخ. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). و رجوع به راهٍ در همین لغت نامه شود.
کلمات همقافیه با «راهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر