معنی راهرو

معنی راهرو

7 بازدید
[ رَو / رُو ] (نف مرکب) راهرونده. رونده. راهرونده. سائر. طی طریق کننده. راه پیما. ج، راهروان. (ناظم الاطباء). ماشی. (یادداشت مؤلف): چون جهان سپید گشت سیاه راهرو نیز بازماند از راه.نظامی. برآن راهرو نیم جو بار نیست که او را یکی جو در انبار نیست.نظامی. راهروان کز پس یکدیگرند طایفه از طایفه زیرک ترند.نظامی. نباید راهرو کو زود راند کسی کو زود راند زود ماند.نظامی. || مسافر. (ناظم الاطباء) (از شرفنامهٔ منیری). رونده. ماشی و توسعاً در برخی از شواهد بمعنی مسافر: راهرو را بسیج ره شرط است تیز راندن ز بیمگه شرط است.نظامی. هر آن راهرو کامد آنجا فراز بدیدار آن حصنش آمد نیاز.نظامی. || سیاح. || ابن سبیل. (ناظم الاطباء). || سالک. (ناظم الاطباء) (از شرفنامهٔ منیری): راهروان عربی را تو ماه تاجوران عجمی را تو شاه.نظامی. راهروی را که امان میدهند در عدم از دور نشان میدهند.نظامی. تو منزل شناسی و شه راهرو تو حقگوی و خسرو حقایق شنو.سعدی. ای راهروان را خبر از کوی تو نه ما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه.سعدی. هر راهرو که ره بحریم درش نبرد مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت. حافظ. دورهٔ کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد.حافظ. تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش.حافظ. ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی.حافظ. راهرو را فاقه و نعمت کند منع سلوک اسب راه آنست کو نه فربه و نه لاغر است. امیرعلیشیر. - راهروان ازل؛ مردمان پارسا و زاهد و عابد و شب زنده دار. راهروان سحر. (ناظم الاطباء): خیز که استاده اند راهروان ازل بر سر راهی که نیست تا ابدش منتها. خاقانی. - راهروان صحرا؛ راهروان ازل. مردمان پارسا و عابد. (از ناظم الاطباء). سالکان شب بیدار. (شرفنامهٔ منیری). - || اولیاء. (شرفنامهٔ منیری). - راهروان طریقت؛ اولیاء و سالکان. (ناظم الاطباء). - || عناصر اربعه. (ناظم الاطباء). - راهروان گردون؛ هفت سیاره. (ناظم الاطباء). || (اِ مرکب) دهلیز و دالان. ج، راهروها. (ناظم الاطباء). معبر میان دو اطاق و بیشتر. کریدر. قسمتی از خانه که از آن بیک یا چند اطاق روند. (یادداشت مؤلف). دالیج. دلیج. بالان. بالانه. دالانه. محلی مسقف میان در خانه و میان چند اطاق. || گذرگاه. معبر. راهگذر: سرای سپنج است بر راهرو تو گردی کهن دیگر آیند نو.فردوسی. دیلمی وار کند هزمان دراج غوی ورشان نوحه کند بر سر هر راهروی. منوچهری.

کلمات هم‌قافیه با «راهرو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید