معنی راهبردار
11 بازدید
[ بُ ] (نف مرکب) رشید. (یادداشت مؤلف). راهنما. هادی. - راهبردار بجایی بودن؛ وسیله و اسباب برای وصول بمقصد داشتن. - راهبردار بودن؛ سراغ داشتن: پول یا مالی را بخود راهبردار نبودن؛ پولی در خود سراغ نداشتن: یکشاهی بخودم راهبردار نیستم. (تداول عامه)؛ یعنی درخود سراغ ندارم. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «راهبردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر