معنی راننده
9 بازدید
[ نَ نْ دَ / دِ ] (نف) که براند. که عمل راندن انجام دهد. || محرک. حرکت دهنده بجلو. فشاردهنده که به جلو برد. || که وسایط نقلیه و جز آن را از جایی بجایی برد. که ماشین و گاری و جز آن را براند. که عمل راندن و راهنمایی ماشین و جز آن را بعهده داشته باشد. و در اصطلاح امروز بر کسانی که گاری و درشکه و کالسکه و اتومبیل و جز آن را هدایت می کنند اطلاق می شود مرادف گاری چی و درشکه چی و ماشین چی؛ و کلمهٔ شوفر، فرانسهٔ آن است. ج، رانندگان. چاروادار. مکاری: سائق. ج، سُوّاق؛ رانندهٔ چاروا. (منتهی الارب). سائقهٔ؛ مؤنث سائق. راننده. (منتهی الارب). شادی؛ راننده. مِنجَر؛ مرد سخت راننده. (منتهی الارب). - رانندهٔ کشتی؛ ناوبر. کشتیبان. کشتی بر. هدایت کنندهٔ کشتی. ناوخدا. ناخدا. - رانندهٔ هواپیما؛ خلبان. آنکه هواپیما را هدایت می کند. || دفع کننده. دافع: دَفوع؛ بسیار راننده و دفع کننده. مِدفَع؛ بسیار دفع کننده و راننده. || دورکننده. طردکننده. ذائد. طارد. شَحَذان؛ نیک راننده. مِشحَذ؛ سخت راننده. مِدنَظ؛ سخت راننده. || جاری کننده. روان سازنده: کارح؛ رانندهٔ آب. (منتهی الارب). || رونده. روان: مُدقَس: جمل مدقس؛ شتر درشت بسیار راننده. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «راننده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر