معنی رام گردانیدن
6 بازدید
[ گَ دَ ] (مص مرکب) رام کردن. مطیع کردن. منقاد ساختن. فرمانبردار کردن. نرم کردن: تتلیس؛ رام و منقاد گردانیدن اسب را. تدییث؛ رام و نرم گردانیدن کسی را. یتم؛ بندهٔ خود کردن زن کسی را و رام و منقاد گردانیدن. دربحه؛ رام و خوار گردانیدن. دین؛ رام گردانیدن. هزهزه؛ رام و خوار گردانیدن. (منتهی الارب). و رجوع به رام کردن شود.
کلمات همقافیه با «رام گردانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر