معنی رامش بردن
8 بازدید
[ مِ بُ دَ ] (مص مرکب) بهره بردن از شادی و عشرت و طرب. لذت بردن. شاد گشتن از طرب. مسرور و محظوظ گشتن از شادمانی و عشرت. بهره ور گردیدن از خوشی و طرب : ببالا و رخسار او بنگرد همی دل ز دیدنش رامش برد.فردوسی. بیاموختش رزم و بزم و خرد همی خواست کز روز رامش برد.فردوسی. سخن چون برابر شود با خرد ز گفتار، گوینده رامش برد.فردوسی. ایا پور کم روز اندک خرد روانت ز اندیشه رامش برد.فردوسی. کسی را ز ترکان نباشد خرد کز اندیشهٔ خویش رامش برد.فردوسی. || از میان بردن و دور کردن رامش. زدودن و از میان برداشتن طرب و عشرت. دور کردن شادی و طرب و رامش.
کلمات همقافیه با «رامش بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر