معنی رامشی
6 بازدید
[ مِ ] (ص نسبی) مطرب. (آنندراج) (غیاث اللغات) (فرهنگ رشیدی). بمعنی رامشگر است که سازنده و خواننده باشد. (برهان). مطربه. (یادداشت مؤلف). سازنده و رامشگر. (ناظم الاطباء). مطربی که سرود در پردهٔ راه در سراید. (منتخب اللغات): بر آواز این رامشی دختران نشست و می آورد و رامشگران.فردوسی. تو با خنده و رامشی باش ازین که بخشود بر ما جهان آفرین.فردوسی. بت رامشی و می و درغمی بود مایهٔ شادی و خرمی. (ازفرهنگ شعوری ج ۲). || خواننده. (ولف) (از برهان) (ناظم الاطباء). || دوستدار رامش. (یادداشت مؤلف). || مسرور. مهذب الاسماء). شاد و مسرور: چو بیکار باشی مشو رامشی فکاری است بیکاری ار باهشی.فردوسی. نماند کس اندر جهان رامشی نباید گزیدن جز از خامشی.فردوسی. بباشید ازین آمدن رامشی گزینید گفتار بر خامشی.فردوسی.[ مُ ] (ص نسبی) منسوب است به رامش که از قراء بخاراست. (از معجم البلدان) (از انساب سمعانی). || منسوب است به رامش که نام نیای کسانی است. (از اللباب فی تهذیب الانساب) (از انساب سمعانی).[ مُ ] (اِخ) ابن بنت ابونصر منصوربن رامش، والی نیشابور و مردی دانش پژوه و ادیب بود. اخبار بسیار از اصحاب ابوالعباس اصم شنید و با ابوالعلاء معری مصاحبت کرد. ابوحفص عمربن علی بن سهل سلطان و ابوحفص عمربن احمدبن منصور صفار و دیگران از او روایت دارند. آنگاه که از مسافرت برگشت، خواجه نظام الملک دستور داد در مدرسهٔ نیشابور بتدریس پردازد تا مردم از اخبار و ادب و دانش او بهره مند شوند. او بهمین سمت اشتغال داشت تا در سال ۴۸۹ هـ . ق. درگذشت. تاریخ تولد او بسال ۴۰۴ هـ . ق. بود. (از اللباب فی تهذیب الانساب).[ مُ ] (اِخ) ابواسحاق ابراهیم رامشی، محدث بود. وی از ابوعمر و محمدبن محمدبن صابر بخاری و دیگران روایت کرد و ابومحمد نخشبی از او روایت دارد. (از انساب سمعانی) (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «رامشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر