معنی رام

معنی رام

6 بازدید
(ص) مقابل توسن. (از آنندراج) (انجمن آراء) (رشیدی) (سروری). مقابل بدلگام. مقابل چموش. مقابل سرکش و بدرام. ذلول. ذلولی. ضارع. ضرع. ضرعة. ضروع. (منتهی الارب). نرم : من با تو رام باشم همواره تو چون ستاغ کره جهی از من .خفاف. بمنزلت ستوری داند که بر آن نشیند و چنانکه خواهد میراند و میگرداند و اگر رام و خوش پشت نباشد بتازیانه بیم میکند. (تاریخ بیهقی). چون داد بخواهم از تو بس تندی لیکن چو ستم کنی خوش و رامی. ناصرخسرو. ملک چون دید کاو در کار خام است زبانش توسن است و طبع رام است.نظامی. زیر بار امانت غم تو توسنان زمانه رام تواند.عطار. تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکار که توسنی چو فلک رام تازیانهٔ تست. حافظ. دلارامی که با من رام بود از من رمید آخر نمیدانم که آن بیهوده رنج از من چه دید آخر. جعفر فراهانی (از ارمغان آصفی). دروب؛ ستور رام. ذلول؛ ستور رام شده. (منتهی الارب). سهوة؛ شتر رام. مخنع؛ شتر رام ریاضت یافته. مدیث؛ رام از هر چیزی. مصاحب؛ رام بعد صعوبت و سرکشی. ناقة دلاس؛ شتر مادهٔ رام و نرم. ناقة، سُرُح؛ شتر مادهٔ رام. ناقة متهفة؛ ناقهٔ رام. ناقة مذعان؛ شتر مادهٔ رام. (منتهی الارب). هزم؛ اسب منقاد و رام. (منتهی الارب). هلواع؛ شتر مادهٔ تیز و نیک شتاب و چست و رام. (منتهی الارب). || بطریق مجاز بر آدمی که سرکش نباشد و فرمانبردار و رام پیشه بود اطلاق کنند. (آنندراج) (فرهنگ نظام) (رشیدی) (انجمن آراء). فرمانبردار و نرم باشد. (لغت فرس اسدی) (از فرهنگ اوبهی). فرمان برنده بود و مطیع. (حاشیهٔ فرس اسدی). مطیع و فرمانبردار. (منتخب اللغات) (غیاث اللغات) (از ناظم الاطباء). فرمانبردار. (برهان). مقابل سرکش. (از شرفنامهٔ منیری). منقاد. (زوزنی). مطیع و منقاد و فرمانبر. (شعوری ج ۲ ورق ۱۰). مطیع و محکوم. (ارمغان آصفی): تو رامی و با تو جهان رام نیست چو نان خورده آید به از جام نیست. فردوسی. تو دانی چنان کن که کام تو است چو گردون گردنده رام تو است.فردوسی. جهان با کسی جاودان رام نیست بیک خو برش هرگز آرام نیست.اسدی. سپهر روان با کسی رام نیست ز نیک و بد ماش آرام نیست.اسدی. که هستند چرخ و جهان رام او نجوید ستاره مگر کام او.اسدی. از فلک ریمن باکیم نیست رام بسی بوده همین ریمنم.ناصرخسرو. باد همیشه فزون جلالت و عزت دایم پاینده باد دولت رامت.مسعودسعد. روز رام است و بخت و دولت رام ای دل آرام خیز و درده جام.مسعودسعد. هر کس که بفرمان تو رام است و مسخر از دولت و اقبال تو کارش چو نگار است. امیرمعزی. خدایگان جهان پادشاه ملک آرام که امر نافذ او راست چرخ و دولت رام. سوزنی. غلام نیست بفرمان خواجه رام چنانک من این نبهره تن خویش را بفرمانم.سوزنی. رامند خلق مر فلک تند را ازآنک دربند بندگی فلک تند رام تست.سوزنی. گر خزر و ترک و روم، رام حساب تواند نیست عجب کز نهاد، رام فحول است رم. خاقانی مُتَیَّم؛ آنکه رام و منقادست. (منتهی الارب). - پیروز رام؛ آنکه رام و مطیع پیروز است. - || آنکه پیروز رام و فرمانبر اوست. - || (اِخ) بروایت شاهنامه نام قدیم ری است. رجوع به پیروز رام در همین لغت نامه شود. || (ص) بطریق مجاز بر جمادات نیز اطلاق نمایند چنانکه تیر را که از کمان زود گشاد دهند گویند تیروکمان را رام کردیم. (از آنندراج) (از انجمن آرا) (از رشیدی) (فرهنگ نظام). رجوع به رام کردن در معنی «راست کردن. نشانه گرفتن...» و شواهد آن شود. || روان. (آنندراج) (رشیدی) (شعوری ج ۲ ورق ۱۰) (جهانگیری) (انجمن آراء). روان و رونده. (ناظم الاطباء) (برهان) (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی متعلق بکتابخانهٔ مؤلف). سلس. (منتهی الارب). رجوع به رام کردن در معنی «راست کردن. نشانه گرفتن...» و شاهد آن شود. || مقابل وحشی است که الفت گرفته و آموخته باشد. (از برهان) (از لغت محلی شوشتر). الفت گرفته. (غیاث اللغات). مأنوس. (زوزنی) (ناظم الاطباء). انسی، مقابل وحشی. آموخته و دست آموز. خانگی. (ناظم الاطباء). حیوان وحشی که مأنوس و فرمانبردار شده باشد. (فرهنگ نظام). رائض. (منتهی الارب). || خوش. (آنندراج) (انجمن آراء) (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ سروری). خوش و شاد و خرم. (برهان) (ناظم الاطباء). شاد و خرم. (لغت محلی شوشتر). خوش و شاد. (منتخب اللغات): ترا روز رام از جهان رام باد همان باد را بر تو آرام باد. فردوسی (از فرهنگ نظام). شهی خوش زندگانی بود و خوش نام که خود در لفظ ایشان خوش بود رام. (ویس و رامین). || (اِ) شوق و نشاط. (ناظم الاطباء). شادی و خوشی. (شعوری ج ۲ ورق ۱۰). || رامش و صلح و سازش که در اوستا رامن یا رامه و در پهلوی رامشن آمده است. (از مزدیسنا ذیل ص ۲۲۹): نفرموشم ز دل یاد توهرگز نه روز رام نه روز هزاهز.(ویس و رامین). || در فرهنگ ناظم الاطباء معانی جاهد و ساعی و هوشیار و زیرک، و بسیاری و فراوانی نیز باین کلمه داده شده است اما منحصر بهمان ماخذ است. || صاحب انجمن آرا و بتبع او صاحب آنندراج این کلمه مظهری حلول کرده باشد. (فرهنگ رشیدی). رام یا رامچند پسر و ولیعهد محبوب راجه جسرت و یکی از «اوتاد» یعنی مظاهر پروردگار که بصورت بشر برای تنبیه دیوان مردم خوار بزمین آمد و لچمن برادر او بود. (سبک شناسی ج ۳ ذیل ص ۲۶۴): رام با لچمن گفت که هر اندوهی که هست بعد از مدتی دراز برطرف میشود اما من که «سیتا» را یاد میکنم غم من هر روز زیاده میشود. (اسکندرنامه از سبک شناسی ج ۳ ص ۲۶۴). پس رام گفت: ای باد، تو از جایی که سیتاست بوز، و خود را ببدن او رسان و پیش من بیا تا ببدن من نیز رسی... (اسکندرنامه از سبک شناسی ج ۳ ص ۲۶۵). و رجوع به مقالهٔ «ادبیات هند» بقلم شادروان ملک الشعراء بهار در مجلهٔ مهر سال ۴ و فهرست ماللهند شود. - رام رام؛ مثل اللََّه اللََّه بین هنود مستعمل است. (آنندراج). اللََّه اللََّه. و در هندوستان بجای سلام و تحیت این کلمه را گویند. (ناظم الاطباء): درو[ در بتکده ] بسکه هندو زده رام رام پریده دم از طبع مرغان بام. ملاطغرا (از آنندراج). - رام رام گفتن؛ سلام کردن. (ناظم الاطباء): خودبخود هستند چون با عاشقان خود کام رام از چه می گویند با خوبان هندو رام رام. اشرف (از آنندراج).
(اِخ) بمعنی مرتفع، نام مردی از نسل یهودا و اولاد حصرون. (اول تواریخ ایام ۲: ۹ و۱۰) در انجیل متی (۱: ۳ و۴) و انجیل لوقا (۳: ۳۳) آرام خوانده شده است. (قاموس کتاب مقدس). و رجوع به رام بن حصرون شود.
(اِخ) نام مردی از نسل یهودا و از اولاد یرحمیئیل بود. (اول تواریخ ۲:۲۵و۲۸) (قاموس کتاب مقدس).
(اِخ) نام یکی از منسوبان الیفاز (ایوب ۳۲:۲) و بعضی برآنند که همان آرام میباشد که در سفر پیدایش (۲۲: ۲۱) مذکور است. (قاموس کتاب مقدس).
(اِخ) نام یکی از پیروان بهرام چوبین : وزان روی بهرام آواز داد که ای نامداران فرخ نژاد یلان سینه و رام و ایزدگشسب مر این کشته را بست باید بر اسب.فردوسی.
(اِخ) درهٔ رام. نام درّه ای است درهند. (آنندراج) (از منتخب اللغات) (انجمن آرا) (از برهان) (از شعوری ج ۲ ورق ۱۰). نام دره ای است در هند لیکن درهٔ رام گویند نه رام تنها. (رشیدی). رام یا درهٔ رام ناحیه ای بوده است بهند بر سر راه تانسیر و سلطان محمود غزنوی در لشکرکشی سال ۴۰۲ هـ . ق. بهند تانسیر را گرفته است و بت جکرسوم را از آنجا بغزنین آورده اما قبل از وصول بدان شهر مردم در بیشه ها کمین گرفته اند و بسیاری از لشکریان او را کشته اند. (از تعلیقات دیوان عنصری چ دبیرسیاقی): زان گرد نکونام که اندر درهٔ رام با پیل همان کرد که با گرگ بخواری.فرخی.
[ مِنْ ] (ع ص) نعت فاعلی از رمی. اندازنده. ج، رامون، رُماة. (از اقرب الموارد): رَمیةِ من غیر رام؛ مثل است، بمعنی تیر انداختن از غیر تیرانداز و آن را در امری گویند که ناگاه رسد. (منتهی الارب). رامی. رجوع به این کلمه شود.

کلمات هم‌قافیه با «رام»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ام» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید