معنی راقم
7 بازدید
[ قِ ] (ع ص، اِ) نویسنده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام) (از منتهی الارب). محرر کتاب. (ناظم الاطباء). محررنامه. کاتب. راسم. - راقم الحروف. رجوع به راقم حروف شود. - راقم حروف یا راقم الحروف؛ من نویسنده. (یادداشت مؤلف). نویسندهٔ حروف و آنکه کاغذ را نوشته است. (ناظم الاطباء): راقم حروف در جواب این سخن طعنه آمیز ایشان گفت که مرا این وقت چنین بخاطر میرسد... (مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص ۱۹۵).و رجوع به ص ۳۱ و ۲۲۲ و ۲۲۳ همان کتاب شود. || خطدار. (ناظم الاطباء).[ قِ ] (اِخ) شهری که به بنی ابن یامین تعلق داشت. و موقعش معلوم نیست. (قاموس کتاب مقدس).[ قِ ] (اِخ) مردی از نسل مسنی. (از قاموس کتاب مقدس).[ قِ ] (اِخ) یکی از سلاطین مدیان که بنی اسرائیل ایشان را بقتل رسانیدند. (از قاموس کتاب مقدس).[ قِ ] (اِخ) مردی از نسل یهودا و از بنی حبرون بود. (قاموس کتاب مقدس).[ قِ ] (اِخ) آناطولی. از قاضی عسکرهای آناطول بوده و در سال ۱۲۴۱ هـ . ق. درگذشته و در جوار زنجیرلی قپو بخاک سپرده شده است. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ قِ ] (اِخ) عثمانی. مصطفی افندی. از خطاطان نامی عثمانی و شاگرد یدی قلعه لی بود که بسال ۱۱۸۱ هـ . ق. درگذشت و در گورستان مرکز افندی بخاک سپرده شد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).[ قِ ] (اِخ) محمد حسین متخلص به راقم و ملقب به افضل الشعراء شیرین سخن خان، او مؤلف فرهنگ فارسی «بحر عجم» میباشد که بسال ۱۲۶۸ هـ . ق. بتألیف آن آغاز کرده است. (از مقدمهٔ فرهنگ فارسی معین ص ۴۳).
کلمات همقافیه با «راقم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قم» برای سرودن شعر