معنی راصد
7 بازدید
[ صِ ] (ع ص) چشم دارنده. (منتهی الارب). پاسبان. (مهذب الاسماء). چشم دارنده و مراقب چیزی. (ناظم الاطباء). رقیب. (اقرب الموارد). آنکه در مرصاد یعنی طریق برای حراست نشیند. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از اقرب الموارد). ج، رَصَد. (تاج العروس). ج، رَصَّد و رصد. (از اقرب الموارد). نگهبان. (یادداشت مؤلف). و رجوع به رصد شود. || مراد از منجم. (غیاث اللغات). منجم. (ناظم الاطباء). چشم دارنده از منجم. (آنندراج). در عرف منجمان کسانی را گویند که ستارگان را رصد میکنند یا منتظر حرکت آنها و رسیدن بموضع معین میشوند. ج، رصد. (کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به رصد شود: پیش از آن راصد ستاره شناس از پی بخت بود داشته پاس.نظامی. راصد چرخ آبگون بوده قطره تا قطره قطر پیموده. نظامی (هفت پیکر ص ۶۶). حکم کردند راصدان سپهر کان خلف را که بود زیباچهر.نظامی. || (اِ) جایی که مشغول رصد هستند و آن از باب تسمیهٔ محلّ بنام حالّ است. ج، رصد. (کشاف اصطلاحات الفنون). || شیر غرنده. (منتهی الارب) (آنندراج). شیر بیشه. (ناظم الاطباء). اسد. (اقرب الموارد).[ صِ ] (اِخ) تقی الدین محمد معروف به راصد، از مشاهیر علم هیأت و ریاضی بود و مؤلفاتی داشت که از آنجمله کتاب «غنیة الطلاب فی علم الحساب» است. وی بسال ۹۹۳ هـ . ق. درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی). رجوع به تقی الدین محمد در ج ۱ ریحانة الادب شود.
کلمات همقافیه با «راصد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صد» برای سرودن شعر